بچه ها ما قبل ازدواج خواهرم رابطه معمولی داشتیم
بعد ازدواجش انگار تازه قدر همو فهمیدیم و باهم خوب بودیم
دیدی میگن دوری و دوستی
انگار اینجوری بود
از ازدواجش تا الان که ۵ سال گذشته
رابطه خوبی داشتیم
ولی جدیدا فهمیدم همش ادا بوده
حداقل از طرف اون
یجوری زیر آبمو پیش مامانم زدم و خودش حرفایی بارم کرد
که هنوزم بعد گذشت چندوقت باورم نمیشه
یکی دوبار ازم عذرخواهی و طلب بخشش کرد
ولی اصلا دلم صاف نمیشه باهاش حتی نمیتونم تو روش نگا کنم
انگار کلا ازش دل کندم
حتی از خدا خواستم عذابی ک بهم داد و خدا بهش بده
پشیمونم ولی خیلی عصبی بودم و یهو ب زبونم اومد
زخم زبون از خانواده خیلی سخته واقعا
بدترین حرفی که زد و ناراحتم کرد
این بود ک
من چندسال پیش که ۱۶ ۱۷ سالم بود و زیاد عقلم نمیرسید
یه اشتباهی کردم و بابتش م سالها عذاب کشیدم
(خلاصه بخوام بگم گول حرفای یه پسر عوضی و نامرد رو خوردم و قولاشوباور کردم که میگف میخوام باهات ازدواج کنم و متاسفانه رابطه سطحی داشتیم )خواهرمم اینو میدونست
بعد نمیدونم چیشد وسط بحث بهم گف من شوهرم غیرت داشت روم منو گرفت بازیچش که نبودم
ینی منظورش این بود من بازیچه اون پسر نامرد بود که حقیقتم گف ولی توقع نداشتم خواهرم همچین چیزی بهم بگه
متاسفانه منه ساده اون پسرو خیلی دوسداشتم و حماقت کردم بخاطرش
حالا خاهرم بعد ۴ سال طعنه شو بهم زد و باز حالم بد شده احساس بدبختی و حماقت بهم دست داده
این حرفشو یسری حرفای دیگشو هیچوقت نمیتونم ببخشم و دلم باهاش صاف نمیشه
فک میکردم خواهرم مهمترین ک نزدیک ترین آدمه زندگیمه
الان فهمیدم مهمترین فرد زندگیم خودمم
ن عشقه نه خانوادس ن دوستع
فقط خودمم