این خب خیلی وحشیه همه ازش میترسن
تو اشپزخونه بودم تو پارچه اشغال اینا بود بچه هاا فندوق خورده بودن اومد سطل اشغالو گذلشت جلوش پارچه رو ی جوری ریخت همه اشغالا ریختن زمین
گفتم چرا اینجور بده به من بریزم و اینا
ی جوری با پاش زد به سطل اشغال رف کلی کصشعر گف پدر مادرمو فحش داد چن بار گف بیرون از خونه من
به مامانت زنگ بزن بیاد ببرته
چون با خانواده همسرم زندگی میکنیم بخاطره هدفمون
قراره الان ۲ ۳ ماهه زمین بخریم تو این مدت پس انداز جمع ک بتونیم زمین بخریم بعد بساریم
منم به همسرم زنگ زدم چون ی شهره دیگ کار میکنه ۴ ساعت راهشه با گریه
اونم میگف چیشده چیشده توضیح دادم
الانم تو راهه داره میاد
منم گفتم بیا دیگ بریم گف میام میریم
بخدا ریگ نمیتونم بمونم حالم بدههههه بخدا نمیتومم ازشون بدم میاد چندشم میشه نمیخام قیافشونو ببینم
فقط ی جی تو این وسط هس اونم هدفمونه
خونه دار میشدیم بچم تو رفاه بزرگ میشد پیشرفت میکردیم
اگ بریم اجاره دیگ سختی میشیم فقط
هیچکسو ندارم درددول کنم توروخدا مثل خاهر بهم بگید چیکار کنم😔💔