واقعا دیگه نمیکشم، سنم کمه نوجوونم، خداروشکر میکنم زندگیم اونقدر بد نیست و میدونم ادم هایی هستن وضعشون از ما هم خرابتره
ولی یه نگاه به پدر مادرم میکنم میبینم بیچاره ها دارن تمام تلاششون رو میکنن و بازم هیچی به هیچی، از تمام وجود مایه میزارن، گناه دارن دلم براشون میسوزه
منم که یه دردم براشون رو دردای دیگه. از یه طرف خواسته ها و نیاز هامو نمیگم بهشون از یه طرف دیگه میگم خب حقشونه میخواستن بچه نیارن باید نیاز هامو برطرف کنن، نمیدونم .
پدر مادرم کلی تلاش میکنن ولی هیچوقت چیزی درست نمیشه به خدا متصول شدم ولی بازم هیچی به هیچی، منم یه زندگی عادی میخوام عین بقیه همسن و سال هام و دوستام، اصلا من بدرک ، قطعا خواهر 10 سالم که سنش از من کمتره ممکنه بیشتر به دوستاش و همسن و سالاش قبطه بخوره ولی هیچی نمیگه