2777
2789

اول بگم که من دوازده ساله ازدواج کردمو دیوار به خونه پدر شوهرم میشینم آدم مظلوم و بی سر زبونی هستم از اول ازدواجم بین منو جاریم فرق گذاشتن همچنین بین شوهرمو برادرش پدر شوهرم با این توجیه که اون پسر کوچیکمه و بدردم میخوره تمام دارو ندارشو زد به اسم برادر شوهرم ودر کنارش خرج زندیگیشونم میده خواهر شوهرامم هر سه تا پشت اون برادرن حتی پدر شوهرم هر روز صبح نون میگیره و میبره  در خونشون تا حالا پاشونو در نونوایی نذاشتن این حرفایی که میگم عین حقیقته و ذره ای اغراق درش نیست اما برادر شوهرم به خاطر زنش همیشه با خانوادش درگیره جاریم نمیدونه نونش از کجا میاد نمیدونه آبش از کجا میاد همه چیز براش محیاست ماشین زیر پاشه ولی من ۱۲ ساله با اتوبوس اینور و اونور میرم خدای بالاسرم شاهده من بیشتر شبای زندگیم گشنه خوابیدم ولی به خانواده شوهرم گله نکردم ما تو روستا زندگی میکنیم که نه کار درست و حسابی هست و نه امکانات تازه الان ۵ ساله واسمون گاز اومده توی این ۱۲ سال تموم گله و شکایتامو تو خونه به خدای خودم کردم ولی هیچ وقت روی اینکه از پدر شوهرم بپرسم این همه تبعیض بین بچه های خودت واسه چیه به خداوندی خدا شوهر من بیشتر از برادر شوهرم به درد خونوادش حتی خواهراش خورده فقط به جرم مظلومیت و بی زبونی چه شبایی که تا صبح پای جانماز گریه کردم نه به خاطر سختی زندگیم فقط به خاطر بی انصافی خانواده شوهر ولی هیچ وقت این حرفا از پای جانماز اونور تر نرفت گاهی شوهرم گله میکرد ولی من میگفتم ما هم خدایی داریم دلم میخواست یکبار این حرفارو بگم از سختی زندگیم بگم ولی روم نمیشد تا اینکه امروز خونه پدر شوهرم منو شوهرم با خواهر شوهرام و پدر شوهر مادر شوهر جمع بودیم که کار خدا خودشون حرف بی لیاقتی جاری مو وسط کشیدن نمیدونم یه دفعه چی شد خدا یه قدرتی بهم داد زبونم باز شد و کل اون حرفایی رو که توی این ۱۲ سال توی ذهنم مرور کرده بودمو به زبون آوردم نیم ساعت تمام من یک تنه گله کردمو همه با تعجب و شرمندگی توی صورتم نگاه کردن و در آخر حرفامو تایید کردن انگار اون آدم قبل نبودم انگار خدا یه آدم قوی جلوشون قرار داده بود درسته الان نمیتونن جبران کنن ولی مثل یک پر سبک شدم دیگه هیچ حرفی توی دلم نیست تحسین رو تو چشمای شوهرم میدیدم🥺

گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود                                         گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود

نا گفته نماند که پدر شوهرم داییمه زندگیم سخته ولی منو شوهرم عاشقانه همو دوست داریم

گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود                                         گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود

گاهی بحث هایی با خانواده شوهرم داشتم ولی همیشه بی زبون بودمو حتی توی دعوا هم گلگی نکردم

گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود                                         گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود

بچه ها بعد مدت ها جاریمو دیدم، انقدررررر لاغر شده بود که اولش نشناختمش!
پرسیدم چیکار کرده که هم هرچیزی دوست داره میخوره هم این قدر لاغر شده اونم گفت از اپلیکیشن زیره رژیم فستینگ گرفته منم زیره رو نصب کردم دیدم تخفیف دارن فورا رژیممو شروع کردم اگه تو هم می‌خوای شروع کن.

گاهی بحث هایی با خانواده شوهرم داشتم ولی همیشه بی زبون بودمو حتی توی دعوا هم گلگی نکردم

گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود                                         گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود

خب خدا رو شكر 

عزيزم اگه روستاتون شرايط اينقدر بده چرا نميرين يك شهر بزرگ ، به خاطر اينده بچه ها برين ، شما كه دارين توي روستا سختي ميكشين توي شهر هم اولش سخته اما به هر حال كار و درامد بهتر ميشه ، شما ميگي حتي اون روستا كار درست و حسابي نيس، خب به فكر بچه ها باشين واسه چي اونجا موندين ؟! 

چی گفتی بهشون؟ اونا چی گفتن بخدا اگ من بودم چیزی میگفتم توسط خانواده شوهر جرواجرمیشدم🤣

اول از همه رو به پدر شوهرم گفتم همون عروسی که الان داری ازش مینالی داره در رفاه کامل زندگی میکنه چون شما دارو ندارتو دادی بهش گفتم از خونه من خبر داری که من شب گرسنه میخوابم خبر داری من ساعتها کنار جاده میشینم تا اتوبوس بیاد برم شهر کارامو انجام بدم ولی اون راحت با ماشین شخصی میره پدر شوهرم یه جوری که معلوم بود از کارش پشیمونه گفت چی بگم دایی حرف حق میگی ولی رفته و گذشته 

گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود                                         گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود
چی گفتی بهشون؟ اونا چی گفتن بخدا اگ من بودم چیزی میگفتم توسط خانواده شوهر جرواجرمیشدم🤣

هر چی که توی این ۱۲ سال توی ذهنم مرور کرده بودمو گفتم اونا هم مثل برق گرفته ها فقط تایید کردن

گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود                                         گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود
نباید از اول سکوت میکردی هر چیزی که ازارت داد رو همیشه بگو

امروز یه قدرت عجیبی اومد تو زبونم خودم هنوز باورم نشده

گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود                                         گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود
نباید از اول سکوت میکردی هر چیزی که ازارت داد رو همیشه بگو

امروز یه قدرت عجیبی اومد تو زبونم خودم هنوز باورم نشده

گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود                                         گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

سلام🩷

arezoo_aa | 20 ثانیه پیش

سوال دارم

وینایس | 6 دقیقه پیش
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   اشرشیاکلایبدبخت  |  13 ساعت پیش
توسط   moeinipoor  |  12 ساعت پیش