اول بگم که من دوازده ساله ازدواج کردمو دیوار به خونه پدر شوهرم میشینم آدم مظلوم و بی سر زبونی هستم از اول ازدواجم بین منو جاریم فرق گذاشتن همچنین بین شوهرمو برادرش پدر شوهرم با این توجیه که اون پسر کوچیکمه و بدردم میخوره تمام دارو ندارشو زد به اسم برادر شوهرم ودر کنارش خرج زندیگیشونم میده خواهر شوهرامم هر سه تا پشت اون برادرن حتی پدر شوهرم هر روز صبح نون میگیره و میبره در خونشون تا حالا پاشونو در نونوایی نذاشتن این حرفایی که میگم عین حقیقته و ذره ای اغراق درش نیست اما برادر شوهرم به خاطر زنش همیشه با خانوادش درگیره جاریم نمیدونه نونش از کجا میاد نمیدونه آبش از کجا میاد همه چیز براش محیاست ماشین زیر پاشه ولی من ۱۲ ساله با اتوبوس اینور و اونور میرم خدای بالاسرم شاهده من بیشتر شبای زندگیم گشنه خوابیدم ولی به خانواده شوهرم گله نکردم ما تو روستا زندگی میکنیم که نه کار درست و حسابی هست و نه امکانات تازه الان ۵ ساله واسمون گاز اومده توی این ۱۲ سال تموم گله و شکایتامو تو خونه به خدای خودم کردم ولی هیچ وقت روی اینکه از پدر شوهرم بپرسم این همه تبعیض بین بچه های خودت واسه چیه به خداوندی خدا شوهر من بیشتر از برادر شوهرم به درد خونوادش حتی خواهراش خورده فقط به جرم مظلومیت و بی زبونی چه شبایی که تا صبح پای جانماز گریه کردم نه به خاطر سختی زندگیم فقط به خاطر بی انصافی خانواده شوهر ولی هیچ وقت این حرفا از پای جانماز اونور تر نرفت گاهی شوهرم گله میکرد ولی من میگفتم ما هم خدایی داریم دلم میخواست یکبار این حرفارو بگم از سختی زندگیم بگم ولی روم نمیشد تا اینکه امروز خونه پدر شوهرم منو شوهرم با خواهر شوهرام و پدر شوهر مادر شوهر جمع بودیم که کار خدا خودشون حرف بی لیاقتی جاری مو وسط کشیدن نمیدونم یه دفعه چی شد خدا یه قدرتی بهم داد زبونم باز شد و کل اون حرفایی رو که توی این ۱۲ سال توی ذهنم مرور کرده بودمو به زبون آوردم نیم ساعت تمام من یک تنه گله کردمو همه با تعجب و شرمندگی توی صورتم نگاه کردن و در آخر حرفامو تایید کردن انگار اون آدم قبل نبودم انگار خدا یه آدم قوی جلوشون قرار داده بود درسته الان نمیتونن جبران کنن ولی مثل یک پر سبک شدم دیگه هیچ حرفی توی دلم نیست تحسین رو تو چشمای شوهرم میدیدم🥺