در مورد یه دختره بود تو آمریکا که خاطراتشو مرور می کنه. دختره یهو دی بوده و پدرش با دختر همسایه فرار می کنه. شوهر دختر همسایه هم گمشده بوده و با جادو جنبل می فهمن که مرده (یه زن کند ذهن یه پیراهن خونی یارو رو از آب می کشه بیرون. یه همچین چیزی) یه خواهر بزرگتر داشت و یجاش نوشته بود میوه فروشه نمیذاشته مادرش به میوه ها دست بزنه چون مذهبش فرق داره و همش میرفته پشت بوم اون دختره که باباش باهاش فرار کرد نگاه می کرده و با خودش می گفته پس زن بودن این شکلیه.