2789
عنوان

بسختی زایمان کردم...

| مشاهده متن کامل بحث + 2286 بازدید | 79 پست

گفت از این ب بعد پاهاتو رو ب بالا بگیر و روناتو سفت بگیر و سرتو ب سمت شکمت فشار بده و زور بزن...اینکارو باید هر دفه ک دردم شدید میشد انجام میدادم...منم نهایت کارمو انجام میدادم و هر دفه ساعت رو نگا میکردم...زمان بسختی میگذشت...خودم حس میکردم صورتم از فشار داره کبود میشه ولی چاره ای نبود...باید خودمو راحت میکردم...

زندگیتون پر از عشق

دخترا من از پف پلک بالا و  پف و گودی زیر چشمم واقعا کلافه شده بودم 😭 پیش دکتر کیوان رضایی عمل پلک بالا و پایین انجام دادم 😊

پلک پایینم بدون بخیه بیرونی بود و الان خیلی جوون‌تر و شاداب‌تر شدم 😍

جای بخیه پلک بالا هم اصلا تو چشم نیست.

هرکی میبینتم میگه چقدر سرحال و جوون شدی ❤️😍

اگر خواستین من دکترمو از اینجا پیدا کردم

منم بچه اول طبیعی بودم خیلی خوب بود  با امادگی رفام

چه کارایی کردی عزیزم واسه زایمان راحت؟ پیاده روی داشتی؟ از چندمین هفته؟

بخیه هم خوردی؟ چند تا؟ بعدش و رابطه جنسیتون اثر منفی نذاشته؟

اشکام همینجوری داره میاد خدایا زایمانم رو راحت کن

سوره انشقاق و زاریات بخون ان شالله زایمان راحتی داشته باشی

ذهن انسان متعصب مانند مردمک چشم میماند هر چقدر که نور بیشتری به آن بتابد تنگ تر و بسته تر میشود.

نیم ساعت ب همین روش ادامه میدادم و دکترم و مامام ک خیلی مهربون بودن تشویقم میکردن....بعد نیم ساعت دکتر گفت ۹سانتو رد کردی....هر دفه امید میگرفتم و ذکر سبحان الله رو هم میگفتم بین دردام....مامانم هم همش مشغول دعا و دلداریم بود

یهو همه گفتن موهای سر بچه پیداس....درد بعدیم ک شروع شد فشار ک زدم حس کردم دهانه رحمم از دو جا قیچی شد ولی همچنان زور میزدم..یهو بچم اومد...دکتر سریع بچه رو هل داد رو شکمم....بچمو ک دیدم دستامو دوطرفش گذاشتم ک لیز نخوره....انقد خوشحال شدم ک داد میزدم خدایا شکرت.میگفتم تورو خدا نذارین بچم لیز بخوره...بچم داشت گریه میکرد و بدن گرمش باعث میشد دردام یادم بره..

زندگیتون پر از عشق
نیم ساعت ب همین روش ادامه میدادم و دکترم و مامام ک خیلی مهربون بودن تشویقم میکردن....بعد نیم ساعت دک ...


وای چقدر شیرین😍😍😍

دختر قشنگم ثمره عشق من و بابایی دوستت دارم👨‍👩‍👧 لطفا برای سلامتی دخترم و سالم و صالح بودنش یه صلوات بفرستین💟

بچمو بردن ک بش برسن و معاینه..چون ۳۷هفته بود دکتر احتمال میداد ب دستگاه نیاز داشته باشه ک خداروشکر نیاز نداشت...بعد مامای مهربونم شروع کرد ب رسیدگی و بخیه زدن....بخیه زیادی خوردم....حدود ۳۰تا

بعدش منو فرستادن یه بخش دیگه و ۲۴ساعت بعدش مرخص شدم


زندگیتون پر از عشق

شوهرم تمام این مدت پشت در زایشگاه بود و خیلی اصرار داشت ک سزارین کنم...ب مامانم زنگ میزد میگفت هر دفه صدای جیغ سما میاد بهم میریزم ..قانعش کن تا سزارین کنه...ولی من اون همه دردو کشیده بودم دوس نداشتم بازم بعد زایمان اذیت شم...


زندگیتون پر از عشق
اشکام همینجوری داره میاد خدایا زایمانم رو راحت کن

ان شاءالله ک زایمانت راحته...من بچم نارس بود و دکترا قبلش بم گفته بودن ک احتمال زایمان طبیعی واست پایینه....میدونستم زایمان سختی دارم ولی ب خدا توکل کردم و تحمل کردم...دکترم میگفت اگه وقت زایمانت میبود خیلی اوضات بهتر بود

زندگیتون پر از عشق

عزیزم من گریم گرفت

منم به لحظات زایمان فکر میکنم

خدایا زایمان راحت نصیب همه مادرها کن

قبلا ،تمام لحظات خوشم با همسرم و پسرم رو استوری میزاشتم،بعد همش ناخودآگاه یهویی بحثمون میشد.یه شب شوهرم گفت چشممون کردن،دیگه استوری و پروفایل نزاشتم،الان خیلی وقته خوش خرم داریم زندگی میکنیم.
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2791
2779
2792