چشم بسته ازدواج کردم تو نامزدی متوجه شدم نمیتونم ادامه بدم اختلافات فرهنگی طرز فکر و....ولی خانواده نذاشتن جدابشم خیلی اذییت شدم چون شوهرمو دوست داشتم و راه برگشت نداشتم مجبور شدم بمونم بسازم نزدیک سه ماهه عروسی کردم یه شهر کوچک و غریب مستاجرم از خانوادم دورم ماشین نداریم هیچ جا نمیتونم برم صبح تا شب خونه ام دارم دیوونه میشم فضای خونه رو نمیتونم دیگه تحمل کنم همسرم صبح میره شب میاد من تنها شرایط مالی خوبی نداریم حتی نمیتونم یه کلاس برم وضعیت از مجردیم عرش به فرش رسیدم ....دارم دق میکنم