چنانچه فارغ از عالم و آدم مِی زده از خمر نگاه زهر آگینش چو نو کیسگان به شگفت آدمی
دل به خاک محول کن و تن به آب،که هرچه تغسیل کنی جان و دل از این معصیت مطهر نخواهد شد
آسان نیست مهر ورزیدن به چنین زیبای بی مهری
آنکه خدنگ نگاهش دل و جان را نشان میگیرد و پیچش زلفش روح و روان را
دلی را که به عشق او ملوث شود نابودی سزاوار است و هوشی که از وجاهت رخسار او مدهوش شود را گمراهی
______
چنان رخنه کرده در بند بند تنم که اگر عضو به عضو بشکافی ام،جز او نخواهی بافت
______
از پس روزی که رفته ای
گل ها می خشکند و ابر ها میگریند و خار ها می رویند
چه سّری است که چنان طبیعت را به جنگ علیه خود وا میداری؟
______
بعد ها که به دیدنم بیایی خواهی دید
که از من فقط یک جسم سالخورده باقی مانده و یک تو که سالهاست در پوست و گوشت و استخوانم زنده ای و با هر تپش از اعماق قلبم نغمه ی عشق می سرایی