سلام
من صبح میرم سرکار تا عصر
تا برسم میشه خونه میشه ۴ اینا
انقدرم هوا گررررم شده تو شهرمون که واقعا با چادر و لباس خیلی سخته تحملش
بعد روز اول دوم پریودیمم هست
امروز با عجله صبح بیدار شدم رفتم سرکار و صبونه کیک و شیرکاکائو فقط خوردم ناهارم دوست نداشتم نخوردم
خیلییییییم خوابم میومد و خسته بودم، هم بخاطر پریودی، هم گرما، هم سرکار...
خلاصه خوابیدم تا سر شب ساعتای ۸
بنظرتون توقع زیادیه که مامانم وقتی وضعمو میدونه همون غذایی که میخواد درست کنه، هرچی که هست، زودتر درست کنه؟؟؟
فقطم بحث غذا نیست
کلا من هیچوقت حس نکردم خونواده دارم
بیشتر شبیه چندتا همخونه ایم....
دلم برای خودم میسوزه
انقدر خسته م که حتی نمیتونم گریه کنم.. باز باید بخوابم فردا برم سرکار.. یعنی کلا بی حس شدم انگار
واقعا خوشبحااال اونایی که خانواده همیشه پشتشون بوده
تا کوچکترین کاری کردن، بهش افتخار کردن و حمایتش کردن
توسختیا هواشو داشتن
خیلی سختمه خیلییی