خواهرم خیلی آرومو باهوشه،خیلی کاریه دستش تو جیب خودشه بدون حاشیه و داره زندگیشو میکنه مثل بقیه جوونا نیست
این یه مدت به قدری تو خونه پدریم دعوا بود من به وضوح دیدم این بچه مریض و افسرده شده و فقط میخوام فرار کنه ازونجا
حتی ترکشای اون دعوا به خونه زندگی منم خورده
یه پسری تو پروتئینی دم خونه پدریم هست خیلی خوشتیپو آقاس مودبه ولی عملا از خودش هیچی نداره تو مغازه شوهر آبجیش داره کار میکنه اونجارو میگردونه
به خواهرم پیشنهاد ازدواج داده اینم قبول کرده
میخوان بیان خواستگاریش
من میدونم ففط بخاطر فرار از خونه بابام انقد زود راضی شده وگرنه از ازدواج فراری بود یکی رو هم دوست داشت که چندسال پیش فوت کرد پسره
چیکار کنم من؟ به مامان بابام که هیچی نمیتونم بگم از بس بی منطقو بی مسئولیتن حتی نمیذارن بره شهر دیگه درس بخونه از خداشونه زود شوهرش بدن از شر بچه هاشون خلاص شن