با هم دانشکدهایها رفتیم پیک نیک.
با دوست صمیمیم رفتیم دوری بزنیم که چشمتون روز بد نبینه برگشتنی دیدم دوتا از همکلاسیها با نامزدم (عقد نکردیم)گرم گرفتن.
هرچی نزدیکتر میشدیم بیشتر اعصابم بهم میریخت.
دلم میخواست پارشون کنم.
تا رسیدیم و قیافمو دیدن فرار کردن.
اصلا تو باغ این چیزا نبود و نصف دخترای کلاس دنبالش بودن.نمیدونید با چه بدبختی مال خودم کردمش.شاید یه روز داستانشو گذاشتم براتون
قبلنا اینجوری نبودم هااا
خودمم خوشم نمیاد اینجوری باشم ولی..
شبشم اصلا خوب نخوابیدم از زور ناراحتی.
کسی مث من بوده که تونسته باشه از شر این جور فکر و خیالها بیرون بیاد؟