همش با امام رضا دعوا کردم آخه چیکار کنم هیچوقت حاجتمو نداد 🙂 یعنی همیشه به صلاح من نبود 🙂
اصلا نمیتونم کنار بیام عصابم نمیکشه از دست مشکلات رد دادم به شدت شدم عصبی و فقط کفر میگم
رفتم با یه خادم حرف زدم بعد نشستم رو به روش هرکس از جلوش رد میشد خادم بهش شکلات میداد بدونه اینکه اونا درخواست کنن
اومدم گوهر شاد دیدم یه کبوتر میگشت اونجا گفتم یا امام رضا به منم حاجت میدی اگه میدی این کبوتره بازم بیاد بچرخه اصلا رفت که رفت
اومدیم یذره دراز کشیدیم خادمه بلندمون کرد که برید منم پاشدم اومدم بیرون و تا روزی که قراره برگردم پامو نمیزارم تو حرم نمیخوام بزارمممممممممممممم 😭🙂
خستم کردن هیچکس حاجت منو نمیده نده نمیخوام برام مهم نیست دیگه