من توی خانواده مادریم یه تیپ کاملا متفاوت دارم نسبت به همشون..اونا چادرین،من مانتویی که موهاش رو بیرون میذاره یا یه سری وقتا ارایش خیلی ملایم میکنه..
مادربزرگم از اون قدیمیاس که خیلی به اینجور چیزا اعتقاد داره..خیلی وقتا دلم رو شکوندن..مثلا میریم خونشون،میخواد سلام کنه با من،موقعی که سلام میکنه روش رو میبره اونور و یجوری رفتار میکنه انگار که که قتل کردم..یا مثلا یه هفته پیش رفته بودیم زنونه بیرون..بعد سر راه وایسادن که نماز بخونن..من چون کرم روی صورتم بود و نتونستم وضو بگیرم نماز نخوندم..وقتی نمازش تموم شد یجوری بهم نگاه کرد و حالت فوضولی آوری پرسید نماز نداری؟منم چون هول شده بودم و میتونستم اگر بگم چرا ولی نشد وضو بگیرم،برام دردسر میشه،گفتم نه..یا دوباره وسطای راه به قران یجوری من و نگاه میکرد که موهام بیرونه انگار قتل انجام دادم..
این هفته هم رفته کربلا،مدیونم اگر بگم از من یه خداحافظی یا حلالیت طلبیده باشن..ادم عقده ای نیستم بگم چرا خداحافظی نکردن..اما وقتی رفتارشون رو با بقیه نوه ها میبینم خیلی دلم میشکنه..از بقیه نوه ها خداحافظی کردن…صبح تماس تصویری گرفتن احوال همه نوه هارو پرسیدن و قربون صدقه همشون جلوی دوربین رفتن..دریغ از این که یه حالی از من بپرسن…
دیگه خیلی خسته شدم
من اضافه وزن دارم..یه دختر خاله هم دارم که خیلی لاغره…پسرخالم خیلی شیطونه..یه بار با دمپایی زد تو سر مادربزرگم،مادربزرگم خندید و چون میخواست حرصم رو در بیاره گفت ماشالا هم چاق داریم هم لاغر تو فامیل..خیلی اون روز دلم شکست..خیلی اذیتم میکنن با رفتارشون…دیدگاهم نسبت به همه آدمای اینجوری عوض شده…
بعضی وقتا انقدر گریه میکنم…میگم خدایا میشه من لاغر شم؟یا میشه اینا دست از سر من بردارن؟
هیچ وقت حلالشون نمیکنم…نمیتونم بکنم