2777
2789
عنوان

🥀بفرمائید روضه🥀

62 بازدید | 7 پست



این سر شب‌زده، ای کاش به سامان برسد

قصۀ هجر من و ماه به پایان برسد...


حال آن تشنه که با یاد تو سیراب شود

مثل این است که در دشت به باران برسد...


کاش با دیدن تو جان بدهم آقاجان

قبل از آنی که ز هجرت به لبم جان برسد


گر مقدّر شده، آید به سراغم اجلم

سببی ساز که در شام غریبان برسد


و پس از مرگ بیا جانِ عمو لطفی کن

پیکرم تا حرم ساقی عطشان برسد


✍ #محمدعلی_بیابانی









پس از مادر که لبخندش گشاید باب رحمت را
خدا بر دختران بخشیده دریای محبت را

به مردان شعله‌ای از غیرت خود داده و جایش
به زن‌ها هدیه داده مهربانی و نجابت را

به آنان که پسر داده، توان و عزت افزوده
به هرکه دختری بخشیده کامل کرده نعمت را

پسر دلگرمی و آرام مادر می‌شود اما
پدر با دخترش طی می‌کند راه سعادت را

به دخترها مگر چیزی به‌غیراز ناز می‌آید
پدرها خوب می‌فهمند وصف این لطافت را

خدا آیات رحمت را به دختر دارها گفته
بپرس از هرکه دختر دارد این حق و حقیقت را

زمانی می‌شود ام‌ابیها بهر پیغمبر
به پایان می‌رساند سال‌ها ظلم و جهالت را

زمانی می‌شود زینت برای ساقی کوثر
مزین می‌کند دامان خورشید ولایت را

زمانی چون سه‌ساله دختر شیرین ثارالله
وجودش رنگ بو بخشد بهار سبز عصمت را

یگانه دختری از نسل پیغام‌آور خاتم
به روی دست آورده برای خلق رحمت را

یگانه دختری مثل علی عالی اعلا
صبورانه به عالم هدیه می‌دارد هدایت را

سه‌ساله دختری از نسل نور و آب و آیینه
که مثل جده‌اش زهرا شرف داده شرافت را

حسین بن علی را جان و از جان نیز شیرین‌تر
بمیرم این‌همه آرامش و مهر و عطوفت را

دل‌وجان پدر بوده، دل‌وجان پدر برده
چه باید گفت این دلدادگی بی‌نهایت را

گلی که ارث برده از عموی مهربان خود
بصیرت را، فضیلت را، اصالت را، شجاعت را

بمیرم دختری را که به زینب اقتدا کرده
به‌جا آورده چون او حق پاکی و صداقت را

در آن وادی که از هر سو بلایی تازه سر می‌زد
به صبری زینبی می‌برد با خود درد غربت را

به روی شانه‌ها می‌برد پرچم را اگر زینب
سه‌ساله برملا می‌کرد با گریه حقیقت را

دم دروازه‌ی ساعت که خون شد چشم‌ها از غم
به لحن کودکی فریاد زد بر شام غیرت را

خرابه دردهایش را به پایان برد تا زینب
به خاک تیره بسپارد نسیم صبح رحمت رامیان چادری کوچک نهانش کرد تا فردابه دست کوچک خود وا‌کند قفل قیامت را✍️ #حسن_شیرزاد




رفتی و دل دختر تو بیتِ حَزَن شد
دور از تو پدر، کار همه ناله زدن شد
از ظلم، روی گردنِ ما جای رسن شد

"از ضعف به هر جا که نشستیم، وطن شد
از گریه، به هر سو که گذشتیم چمن شد"

از داغ غمت شعله‌ی افروخته بودم
من عشق تو با خون دل اندوخته بودم
بی تاب‌ترین دختر دلسوخته بودم

"پیراهنی از تارِ وفا دوخته بودم
چون تابِ فراق تو نیاوردْ کفن شد"

در خواب رسیدی به سرم دست کشیدی
با بغض، سخن گفتم و با گریه شنیدی
حرف از دلِ شب گم شدنم شد که خمیدی

"جانِ دگرم بخش که آن جان که تو دیدی
چندان ز غَمَت خاک به سر ریخت که تَنْ شد"

رفتی و خیام تو  گرفت آتش نمرود
بعد از تو شبی دخترت از گریه نیاسود
برگرد به ویرانه مرا زود ببر زود

"عُشاقِ تو هر یک به نوایی ز تو خوشنود
گر شد ستمی بر سر کوی تو، به من شد"

✍ #مجتبی_شکریان


  


از زبان زجر(لعنت الله علیه)


خسته‌ام بس که بین این صحرا

در پی تو دویده‌ام ای طفل

چکمه‌هایم خراب شد از بس

خار از آن کشیده‌ام ای طفل


نام من را شنیده‌ای تاحال؟

خوب بشنو که نام من زجر است!

از من و شغل من چه می‌دانی؟

کار هر صبح و شام من زجر است!


دیدم از دور با کسی انگار

درد دل بی حساب می‌کردی

چه کسی را در این بیابان‌ها

مادر خود خطاب میکردی؟


به امید کمک مباش ای طفل!

احدی بین دشت هرگز نیست

زحمتم دادی و نمی‌دانی

در مرامم گذشت هرگز نیست


وقتی از روی ناقه با لگدم

به روی خاک با سر افتادی

باید این را حساب می‌کردی

که تو با بد کسی درافتادی


از زبان حضرت رقیه(سلام الله علیها)


بس کن ای زجر کم گزافه بگو

گرچه طفلم ولی یلی هستم

جز خدا از کسی نمی‌ترسم

نوه‌ی مرتضی علی هستم


اگر آهم درآید از سینه

کار تو اشک و آه خواهد شد

هرکسی با رقیه در افتد

روزگارش سیاه خواهد شد


تو مرا هر چقدر هم، بزنی

باز هم جان نمی‌سپارم من

مقصد آخرین من شام است

با حبیبم قرار دارم من


من خبر دارم او شهید شده

ورنه بی من نمی‌رود سفری

خواستم عمه غصه کم بخورد

زده‌ام خویش را به بی خبری


من اگر که تو را حلال کنم

ولی از حرمله نمی‌گذرم

از کلام رباب فهمیدم

پیش لشکر خجل شده پدرم


قصد دارم در انتهای قیام

آبروی یزید را ببرم

بعد هم با خیال آسوده

می‌روم، می‌روم سوی پدرم


✍ #علی_ذوالقدر






هرکه خواهد بخدا بندگی آغاز کند

باید عبداللَهی احساس خود ابراز کند

کیست این طفل که در کودکی اعجاز کند

قدرت فاطمی اش بُرده به بابا حَسَنش


کیست این طفل که تفسیر کند مردن را

سهل انگاشت به میدان عمل رفتن را

غیرت حیدری اش ریخت بهم دشمن را

یازده ساله ولی لایق رهبر شدنش

واژه ای نیست به مداحی این آزاده


چه مقامی است خدا داده به آقازاده

از کجا آمد و راهش به کجا افتاده

دامن پاک عمو بود از اول وطنش

بی زِرِه آمد و جان را زِ ره قرآن کرد


بی سپر آمد و دستش سپر جانان کرد

بی رجز آمد و ذکر عمویش طوفان کرد

بی کفن بود ولی خون تنش شد کفنش

از حرم آمدنش لرزه به لشگر انداخت


جان خود را سپر جان عمو جانش ساخت

ای بنازم به مقامش که چه جایی جان باخت

مثل شش ماهه شده شیوۀ جان باختنش

بی درنگ آمد و بر پرچم دشمن پا زد


خوب در معرکه فریاد سرِ اعدا زد

بوسه بر روی عمو از طرف بابا زد

بوسه زد نیزۀ بی رحم به کام و دهنش

چه پذیرایی نابی است در این مهمانی


خنجر و نیزه و شمشیر و سنان شد بانی

عاقبت هم شده با تیر سه پر قربانی

پَرت شد با سرِ نیزه سوی دیگر بدنش

همچو بابا همه اسرار نهان را می دید


بر تن پاک عمو تیر و سنان را می دید

او لگد خوردن دندان و دهان را می دید

دید در هلهله ها ضربه به پهلو زدنش

مَحرم سِر شد و اسرار نهان افشا شد


دید تیر آمد و بر قلب عمویش جا شد

ذکر ((لا حول)) شنید و همه جا غوغا شد

در دو آغوش حسین و حسن افتاد تنش


تیغی آمد به سر او سر و سامانش داد

زودتر از همه کس رأس به دامانش داد

لب خندان پدر آمد و درمانش داد

مادرش فاطمه آمد به طواف بدنش


(محمود ژولیده)





بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.




ماندن پروانه در حجم قفس ها مشکل است

مأمن موج خروشان گشته تنها ساحل است


در مرام عاشقی اول قدم سر دادن است

گر چه این تحفه به درگاه عمو ناقابل است


وقت جانبازی شده باید که جانبازش شوم

غفلت از دلدار کار مردمان کاهل است


زاده ی شیر جمل باید که شیدایی کند

عمه جان رنجه نشو، این حرفها حرف دل است


عمه جان یک عده وحشی دور او حلقه زدند

وای عمه، گیسویش در مشت های قاتل است


می روم تا بیش از این ها حرمتش را نشکنند

چکمه پوش بی حیا از شأن قرآن غافل است


بی حیا، یابن الدّعی کم نیزه بر رویش بزن

صورتش بهر رسول الله ماه کامل است


فکر کرده می گذارم با سنان نهرش کند

دست های کوچکم بهر امام حائل است


خوب شد رفتم نمی بینم که دیگر بعد از این

قسمت ناموس حیدر ناقه ی بی محمل است


خوب شد رفتم نمی بینم که دیگر بعد از این

کاروان عشق را در کنج ویران منزل است


(مصطفی هاشمی نسب)






حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف می فرمایند: «وَ اکثِرُوا الدُّعاءَ بِتَعجیلِ الفَرَج فإنَّ ذلِک فَرَجُکم؛[12] برای تعجیل در فرج من، بسیار دعا کنید، زیرا که گشایش کارهای شما در آن است.»


بسم الله الرحمن الرحیم



به نام خداوند بخشنده ی مهربان



اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا



خدایا، در این لحظه و در تمام لحظات ، سرپرست و نگاه دار و راهبر و یارى گر و راهنما و دیدبان ولیت حضرت حجّة بن الحسن که درودهاى تو بر او و بر پدرانش باد باش ، تا او را به صورتى که خوشایند اوست [ و همه از او فرمانبرى مى نمایند ] ساکن زمین گردانیده ، و مدّت زمان طولانى در آن بهره مند سازى



 «اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج» 


طالبِ خونِ خدا،مَتی تَرانا وَ نَراک
يابنَ مِصباح الـ‌هُدی،مَتی تَرانا وَ نَراک...

چه شود با تو کنم گريه سرِ قبرِ حسين
با حضورِ شـ‌هدا،مَتی تَرانا وَ نَراک
 
تعجیل در فرج مولایمان صلوات


امام حسین علیه السلام:«… مهدی ما در عصر خودش مظلوم است، تا می­توانید دربارهٔ  آن حضرت سخن بگویید و قلم­ فرسایی کنید؛ آنچه درباره­ٔ شخصیّت این معصوم بگویید درباره­ٔ همه­ٔ معصومین (علیهم السّلام) گفته اید؛ چون حضرات معصومین همه در عصمت و ولایت و امامت یکی هستند و چون این زمان، دوران مهدی ما است سزاوار است درباره­ٔ او بیشتر گفتگو شود

بالحسینِ  «اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج» 





رها کن عمه مرا باید امتحان بدهم

رسیده موقع آنکه خودی نشان بدهم


رها کن عمه مرا تا شجاعت علوی

نشان حرمله و خولی و سنان بدهم


دلم قرار ندارد در این قفس باید

کبوتر دل خود را به آسمان بدهم


عمو سپاه حسن می رسد به یاری تو

من آمدم که حسن را نشانتان بدهم


عمو شلوغی گودال بیش از اندازه است

خدا کند بتوانم نجاتتان بدهم


سپر برای تو با سینه می شوم هیهات

اگر به نیزه و شمشیرها امان بدهم


مگر که زنده نباشم که در دل گودال

اجازهء زدنت را به کوفیان بدهم


من آمدم که شوم حائل تو با عمه

مباد فرصت دیدن به عمه جان بدهم


عمو ببین شده دستم ز پوست آویزان

جدا شود چو علمدار اگر تکان بدهم


کسی ندیده به گودال آنچه من دیدم

عمو خدا نکند من ز دستتان بدهم


صدای مرکب و نعل جدید می آید

عمو چگونه خبر را به استخوان بدهم


فقط نصیب من و شیرخواره شد این فخر

که روی سینۀ مولای خویش جان بدهم


عزیز فاطمه انگشتر تو را ای کاش

بگیرم و خودم آن را به ساربان بدهم


برای آنکه جسارت به پیکرت نشود

خودم لباس تنت را به این و آن بدهم


(مهدی مقیمی)








عمه محکم گرفته دستش را

داشت اما یتیم تر می شد

لحظه لحظه عمو در آن گودال

حال و روزش وخیم تر می شد


باورش هم نمی شد او باید

بنشیند فقط نگاه کند

بزند داد و بعد هر تیری

ای خدا کاش اشتباه کند


این هم از عشیره می باشد

مرگ بازیچه ایست در دستش

مرگ را می زند صدا اما

حیف افتاده بند بر دستش


یادش افتاد روضه هایی را

که عمویش کنار او می خواند

حرف مادر بزرگ را می زد

روضۀ شعله را عمو می خواند


مادرش پشتِ در که در افتاد

نفسی مادرانه بند آمد

شیشه ای خورد شد به روی زمین

راه کوچه به خانه بند آمد


دستهای پدر بزرگش را

بسته و می کشند اما نه

دست مادر به دامنش افتاد

گفت تا زنده است زهرا نه


چل نفر می کشند از یک سو

دست یک بار دار سَد می شد

بین کوچه علی اگر می ماند

که برای مغیره بد می شد


کار قنفذ شروع شده اما

دخترش برد عمع آنجا بود

خواست تا سمت مادرش بدود

آنکه دستش گرفت بابا بود


پسر مجتبی است این دفعه

نوبت زینب است او ندود

داشت می مُرد داشت جان می داد

وای بر او که تا عمو ندود


نه که گودال،کوچه را می دید

همه افتاده بر سرِ مادر

به کمر بسته چادرش اما

به زمین خورده معجر مادر


تا ببیند چه می شود باید

به نوک پای خویش قد بکشد

شرط کردند هرکه می آید

از تنش هر که نیزه زد بکشد


از همانجا به سنگ اندازان

داد می زد تورو خدا نزنید

وای بر من مگر سر آورید

اینقدر سخت نیزه را نزنید


زره اش را که کندید از تن

اینکه پیراهن است نامردا

از روی سینه چکمه را بردار

وقت خندیدن است نامردا


هرچه گلبرگ بر زمین می ریخت

پخش هر گوشه بوی گل می شد

کم کم احساس کرد انگاری

دستهای عمه شُل می شد


دست خود را کشید تا گودال

یک نفس می دوید تا گودال

از میان حرامیان رد شد

بدنش را کشید تا گودال


باز هم پای حرمله وا شد

پیچ می خورد حنجری ای وای

دید در آخرین نگاه حسین

دست طفلی مقابلش افتاده


(حسن لطفی)





ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   اشرشیاکلایبدبخت  |  13 ساعت پیش
توسط   moeinipoor  |  12 ساعت پیش