سلام عزيزاي دلم…
قبل از شروع تابستون طبق روال هميشه ام حسابي ذهنم مشغول اين بود كه چطور تابستون رو شروع كنيم، چه زماني به ديدن خانواده ام بريم، تولد رز رو كجا بگيريم( دوم تير تولدش بود)
شام چي تدارك ببينيم، كيارو دعوت كنيم، موهام رو ايا بدم دست ارايشگر يا نه… همينطور با مادرم هم مشورت ميكردم.
ولي خب از اونجايي كه برنامه ريزي هاي خدا با مال ما فرق داره، اواخر بهار ، همسرم و رز به شدت مريض شدن… اولش زياد نگران نبودم و با خودم ميگفتم دارو ميخورن خوب ميشن ديگه.. اما معلوم شد همسرم دچار يه مسئله ي جدي شده و از طرفي بيماري رز هم يه سرماخوردگي ساده نبود و يهو با الرژي شديد همراه شد.
و خب يه روز احساس كردم ظرفيتم يهو تموم شد، به خصوص مسئله همسرم تا قبل از اومدن جواب ازمايش ها خيلي نگران كننده بود
تمام روز اشك ريختم، به بدترين سناريوهايي كه به ذهنم رسيد فكر كردم، و به خودم لرزيدم… در عين حال بايد به هردوشون ميرسيدم مخصوصا بچه وضع خوبي نداشت، تمام كارها رو با اشك انجام ميدادم و نگاه مايوس هر دوشون به خودم رو ميديدم اما نميتونستم نقش زن هاي قوي رو بازي كنم چون ترس تمام وجودم رو پر كرده بود.
شب رو بالاي سر بچه بيدار بودم و فكر ميكردم، يهو انگار يه نيرويي تكونم داد و گفت
الي بسه!
دست از كنترل كردن شرايط بردار
تو خدا نيستي كه بتوني زندگي عزيزانت رو از هر گزندي حفظ كني
تو هيچ قدرتي نداري
تو اصلا هيچي نيستي تو اين كائنات
جز يه مهره كه فقط ميتوني به مهره هاي ديگه اي كه بهت وصلن عشق بورزي….همين!
تو
رز
همسر
هر كدوم مسير زندگي خودتون رو داريد ميريد و قراره با انواع اقسام چالش ها دست و پنجه نرم كنيد و كنترل اين وقايع از دست تو خارجه…تو فقط ميتوني بهشون عشق بدي.
يهو انگار يه بار سنگين از روي دوشم برداشته شد و آرامش رو بغل كردم…از ترس هام رها شدم
و اين رهايي منو برگردوند به همون نقطه ي امن هميشگيم.
صبحش با شادي بيدار شدم، پرده ها رو كنار زدم ، خونه رو تميز كردم و شروع كردم با عشق ازشون مراقبت كردن، بعد از يه مدت رز بهتر شد و جواب ازمايش هاي همسرم اومد و معلوم شد اوضاع به اون وخامتي كه من فكر ميكردم نيست و بايد تحت نظر باشه.
نزديك تولد رز بود و دلم ميخواست اين ارامش بعد از طوفان رو همچنان حفظ كنم
جايي نرفتيم،
مهموني هم نگرفتيم.
برديمش اسباب بازي فروشي و بهش گفتيم هر چي دوست داري انتخاب كن براي هديه ات. نهار هم غذايي كه دوست داره رو از رستوران سفارش داديم و بهش گفتيم امروز روز توئه و انتخاب ها مال توئه. يه كيك كوچيك و يه دسته گل هم باز به انتخاب خودش خريديم و سه تايي اون روز رو جشن گرفتيم



اميدوارم اين تجربه براي كسي الهام بخش باشه❤️