2777
2789

سلام عزيزاي دلم…

قبل از شروع تابستون طبق روال هميشه ام حسابي ذهنم مشغول اين بود كه چطور تابستون رو شروع كنيم، چه زماني به ديدن خانواده ام بريم، تولد رز رو كجا بگيريم( دوم تير تولدش بود)

شام چي تدارك ببينيم، كيارو دعوت كنيم، موهام رو ايا بدم دست ارايشگر يا نه… همينطور با مادرم هم مشورت ميكردم.


ولي خب از اونجايي كه برنامه ريزي هاي خدا با مال ما فرق داره، اواخر بهار ، همسرم و رز به شدت مريض شدن… اولش زياد نگران نبودم و با خودم ميگفتم دارو ميخورن خوب ميشن ديگه.. اما معلوم شد همسرم دچار يه مسئله ي جدي شده و از طرفي بيماري رز هم يه سرماخوردگي ساده نبود و يهو با الرژي شديد همراه شد.

و خب يه روز احساس كردم ظرفيتم يهو تموم شد،  به خصوص مسئله همسرم تا قبل از اومدن جواب ازمايش ها خيلي نگران كننده بود

تمام روز اشك ريختم، به بدترين سناريوهايي كه به ذهنم رسيد فكر كردم، و به خودم لرزيدم… در عين حال بايد به هردوشون ميرسيدم مخصوصا بچه وضع خوبي نداشت، تمام كارها رو با اشك انجام ميدادم و نگاه مايوس هر دوشون به خودم رو ميديدم اما نميتونستم نقش زن هاي قوي رو بازي كنم چون ترس تمام وجودم رو پر كرده بود.

شب رو بالاي سر بچه بيدار بودم و فكر ميكردم، يهو انگار يه نيرويي تكونم داد و گفت 

الي بسه!

دست از كنترل كردن شرايط بردار 

تو خدا نيستي كه بتوني زندگي عزيزانت رو از هر گزندي حفظ كني

تو هيچ قدرتي نداري

تو اصلا هيچي نيستي تو اين كائنات

جز يه مهره كه فقط ميتوني به مهره هاي ديگه اي كه بهت وصلن عشق بورزي….همين!

تو

رز

همسر

هر كدوم مسير زندگي خودتون رو داريد ميريد و قراره با انواع اقسام چالش ها دست و پنجه نرم كنيد و كنترل اين وقايع  از دست تو خارجه…تو فقط ميتوني بهشون عشق بدي.


يهو انگار يه بار سنگين از روي دوشم برداشته شد و آرامش رو بغل كردم…از ترس هام رها شدم

و اين رهايي منو برگردوند به همون نقطه ي امن هميشگيم.

صبحش با شادي بيدار شدم، پرده ها رو كنار زدم ، خونه رو تميز كردم و شروع كردم با عشق ازشون مراقبت كردن، بعد از يه مدت رز بهتر شد و جواب ازمايش هاي همسرم اومد و معلوم شد اوضاع به اون وخامتي كه من فكر ميكردم نيست و بايد تحت نظر باشه.


نزديك تولد رز بود و دلم ميخواست اين ارامش بعد از طوفان رو همچنان حفظ كنم

جايي نرفتيم،

مهموني هم نگرفتيم.

برديمش اسباب بازي فروشي و بهش گفتيم هر چي دوست داري انتخاب كن براي هديه ات. نهار هم غذايي كه دوست داره رو از رستوران سفارش داديم و بهش گفتيم امروز روز توئه و انتخاب ها مال توئه. يه كيك كوچيك و يه دسته گل هم باز به انتخاب خودش خريديم و سه تايي اون روز رو جشن گرفتيم

اميدوارم اين تجربه براي كسي الهام بخش باشه❤️

چه قشنگ نوشتی 

۱۴۰۲/۵/۱۳.......☘️☘️☘️ای انکه دوست دارمت اما ندارمت 😔🥀   برسینه میفشارمت، اما ندارمت😔🥀   ای آسمان من که سراسر ستاره ای 😔🥀   تا صبح میشمارمت، اما ندارمت😔🥀  در عالم خیال خودم چون چراغ اشک 😔🥀  بر دیده میگذارمت، اما ندارمت😔🥀  میخواهم ای درخت بهشتی، درخت جان 😔🥀  در باغ دل بکارمت، اما ندارمت😔🥀  میخواهم ای شکفته ترین مثل چتر گل 😔🥀 بر سر نگاه دارمت، اما ندارمت 😔🥀

یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.

اگر خودتون یا اطرافیانتون در گیر دردهای بدنی یا ناهنجاری هستید تا دیر نشده نوبت ویزیت 100% رایگان و آنلاین از متخصص بگیرید.

سلام مامالی عزیزم😍 مدت هاست وقت نمیکنم تاپیک هات رو سر بزنم ، حالت چطوره ؟ 

خداروشکر که از همه سختی ها بازم سربلند بیرون اومدی ، تولد رز کوچولوت هم مبارک باشه چقدر خانوم شده منم دلم ضعف رفت واسش🥺😍 ان شااللّه همیشه با شادی و سلامتی زندگی کنه 💖💖💖

اللهم عجل لولیک الفرج💞💞💞

همیشه کاربر مورد علاقه و مورد احترامم بودی💕💞

بهترینها برات

ﮔﺎﻫ ﮕﺎﻫﯽ ك ﺩﻟﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ،ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯿﮕﻮﯾﻢﺩﺭ ﺩﯾﺎﺭﯼ ك ﭘﺮ ﺍﺯ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ،ﺑﻪ ﮐﺠﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻓﺖ؟ﺑﻪ ك ﺑﺎﯾﺪ ﭘﯿﻮﺳﺖ؟ﺑﻪ ك ﺑﺎﯾﺪ ﺩﻝ ﺑﺴﺖ؟ﺣﺲ ﺗﻨﻬﺎﯼ ﺩﺭﻭﻧﻢ ﮔﻮﯾﺪ:ﺑﺸﮑﻦ ﺩﯾﻮﺍﺭﯼك ﺩﺭﻭﻧﺖ ﺩﺍﺭﯼ؛ﭼﻪ ﺳﻮﺍﻟﯽ ﺩﺍﺭﯼ؟ﺗﻮ خدا  ﺭﺍ ﺩﺍﺭﯼ،ﻭ 'ﺧﺪﺍ،ﺍﻭﻝ ﻭ ﺁخر ﺑﺎ ﺗﻮﺳﺖ🌱 ›
سلام مامالی عزیزم😍 مدت هاست وقت نمیکنم تاپیک هات رو سر بزنم ، حالت چطوره ؟ خداروشکر که از همه سختی ...

عزيز دلم

خدارو شكر خوبم

ممنونم از تبريكت و دعاي خيرت

الهي امين

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792