سلام دوستان عزیز
این یک ماجرای واقعی پلیسی هست که من خودم همین امروز اون رو خوندم.برای تمام مادرانی می گذارم که مثل من بی تجربه هستند و نگران آینده ی فرزندان بی گناه.کودکان بی گناه و بی تجربه ای که به حمایت و پشتیبانی ما سخت نیازمند ند،این ماجرا در دو صفحه ی بزرگ نوشته شده بود اما من خلاصه می کنم ،و خواهش مند هستم از تمام خواهرانی که بلدند ،این ماجرا را نشر بدهند ،تا به گوش همه برسد و بیشتر از قبل چشم های ما باز شود به روی حقایق واقعی.......
در یک مجتمع آپارتمانی،مردی به نام غلام زندگی می کرد که بالای چهل سال سن داشت و مجرد و تنها بود ،او یک مغازه ی نوشت افزار فروشی داشت و تنها دلخوشی های او وجود یک دفترچه ی خاطرات و چند گلدان داخل بالکن خانه و چند جوجه داخل قفس در مغازه اش بودند.او مرد آرامی بود و همه از او به خوبی یاد می کردند.سایبانی برای گلدان ها روی بالکن گذاشته بود که مدام همسایه تذکر می داد که بردار،باعث شده منزل من سایه بیندازد.غلام هر بار با خوشرویی جواب او را می داد اما در ذهن و در دفترچه خاطرات ش او را سرزنش و در نهایت خفه می کرد.یک روز داخل مغازه بود و برای جوجه ها آب و دانه می گذاشت که ،تارا،زن همسایه برای فتوکپی به مغازه آمد و با دیدن جوجه ها داخل قفس به غلام گفت که جوجه ها را بیرون مغازه داخل باغچه رها کند تا هوایی بخورند ،غلام با خوشرویی قبول کرد و همین کار را کرد.اما از شانس بد گربه یکی از جوجه ها را برداشت و برد. ،غلام خیلی ناراحت شد و در ذهن ش هم گربه و هم ،تارا،را خفه کرد،بعد از چند ساعت دخترکی به مغازه آمد،او زهرا بود ،دختر ،تارا،برای خرید پاک کن دایناسوری آمده بود ولی غلام گفت که دختر به این خوبی چرا ،پری دریایی،یا سیندرلا بر نمی دارد،زهرا گفت که خودش هم آن ها را بیشتر دوست دارد اما پول ش کم است و نان هم باید بخرد.غلام گفت که خودش هر کدام را می خواهد انتخاب کند پولش مهم نیست ،دخترک پشت پیشخوان رفت ،برای انتخاب مداد پاک کن..........
آن شب ،تارا ،تمام محله را دنبال زهرا گشت و از همه ی مغازه ها پرس و جو کرد .غلام گفت که زهرا پاک کن خریده و از اینجا به نانوایی رفته ،اما نانوا گفت که تعمیرات داشته و نان نپخته است.
خبر گم شدن زهرا همه جا پیچید و بازپرس سرهنگی را برای تحقیق به مجله فرستاد،پدر زهرا به سرهنگ گفت که به غلام مشکوک است ، چون ،تارا، پیشنهاد داده جوجه ها را در باغچه رها کند ،گربه ،یکی از جوجه ها را برده شاید او می خواسته انتقام بگیرد،اما ،تارا،گفت که غلام آدم بی آزاری هست .و سرهنگ هم گفت که این دلیل موجهی نیست برای قتل.سرهنگ از همه ی کاسب ها تحقیق کرد ،کسی از غلام ناراضی نبود ،نانوا گفت که دیشب غلام از او یک گونی خریده و به قصابی رفته،قصاب به سرهنگ گفت که غلام از او دنبه خریده و گفته که هوس آبگوشت کرده،من گفتم آبگوشت یا آب ذنبه؟؟؟غلام گفت که گوشت در یخچال دارد ،در صورتی که من تنها گوشت و مرغ فروشی در این محله هستم ،غلام دو سال است که گوشت نخریده و سینه ی مرغ می خرد.
سرهنگ آدرس غلام را خواست اما قصاب گفت که آدرس را نانوا دارد ،او همسایه ی دیوار به دیوار نانوا است،نانوا به سرهنگ گفت که غلام الان خانه نیست و مغازه است ،سرهنگ به مغازه رفت اما آن جا بسته بود.سرهنگ از بازپرس پرونده تقاضای حکم ورود به منزل کرد که قاضی قول داد تا دو ساعت بعد با پیک بفرستند،
دو ساعت بعد سربازی با موتور حکم ورود به منزل غلام را آورد.
غلام که از دور تماشاچی بود و از کاسب ها شنیده بود درباره ی او تحقیق می کنند ،با موتور از محل دور شد.تا دوباره بعد از چند ساعت برگردد و سر و گوشی آب دهد.در راه چون عرق کرده بود و اعصابش خورد بود کلاه کاسکت را به کناری پرت کرد.مامور به خاطر نداشتن کلاه به او دستور ایست داد،اما غلام به خاطر ماجرای گم شدن زهرا ترسید و فرار کرد ،دو خیابان آن طرف تر او را گرفتند وبرای بررسی علت فرارش به کلانتری فرستادند.در مجتمع آپارتمانی سرهنگ حکم ورود به منزل غلام را به همسایه ها نشان داد و به همراه یک دکتر پزشکی قانونی و همان سرباز داخل مجتمع رفتند.سرباز درب را برای آن ها باز کرد و داخل شدند ،بوی بسیار بدی از داخل منزل می آمد،توی سینک پر از طرف های کثیف و تلنبار شده بود،اما دکتر گفت که این بوی ظرهای کثیف نمی تواند باشد،....در کابینت زیر سینک را باز کرد ،آنجا یک گونی بود ،سرهنگ داخل گونی را نگاه کرد ،جسد یک گربه بود. روی مبل هم دفترچه خاطرات غلام بود که دکتر آن را بلند خواند،غلام تمام افراد ،ذکر شده داخل دفترچه خاطرات را تهدید به کشتن و خفه کردن کرده بود.
دکتر گفت که این یک انسان روان پریش هست و نباید آزادانه در شهر بچرخد ،روی بالکن گلدان های غلام بود و در گوشه ای از بالکن در کنار گلدانها یک گونی افتاده بود ،سرهنگ گفت که غلام فقط یک گونی از نانوا خریده ،که آن هم گربه توش بود ،پس این جسد زهرا است،بعد از اینکه چند عکس از جسد و گونی گرفت ،دکتر گونی را برداشت و گفت که وزن آن از سی کیلو بیشتر است و حتما جسد زهرا داخل اان است ،وقتی گونی را باز کردند ،زهرا در آن به خواب ابدی فرو رفته بود.دکتر جسد را معاینه کرد و گفت که بچه خفه شده است ،اما روی شانه وکتف راست بچه آثار شکستگی وجود دارد که نه کبودی دارد و نه خون مردگی ...
پس نتیجه می گیریم که اول خفه شده و بعدا او را اینجا انداخته اند.نانوا همسایه ی غلام بود ،سرهنگ به دیدن نانوا رفت و او هم با دیدن سرهنگ ابتدا ترسید و سپس به خاک افتاد ،اعتراف کرد که چون تنور نانوایی خراب شده بوده ،نان ها می سوخته،مادر زهرا شکایت کرده ،و بازرس آمده و گفته که مغازه را تعطیل کن و او مجبور به تعمیرات شده ،کارگر ها را مرخص کرده و پولی هم برای تعمیر نداشته...وقتی که زهرا آمد و نان خواست از دیدنش حرصم گرفت و سرش داد کشیدم،بچه ترسید و بغض کرد،بعد دیدم گوشواره و النگو های سنگین دارد.شیطان خامم کرد و به