سه سال فهمیدم خواهرم براش خواستگار اومده ولی از من پنهانش کرده رفتم خونه بابام دیدم مشکوکن حتی مامان خونه رو مرتب کردن انگار منتظرن.... زیاد توجه نکردم تا بعد فهمیدم قبلا هم اومدن.... خیلی بهم ریختم داشتم دیوونه میشدم اخه چرا من که هر کاری خواستم انجام بدم اول با اونا مشورت کردم هیچی پنهانی نداشتم.. خلاصه سر این قضیه قهر کردم نامزدی کرد نرفتم.
حالا بعد سه سال مامان اصرار کرد که تو بزرگی کن زنگ بزن اشتی کنید زنگ زدم خواهرم به زور و هزار منت جواب داد.
گفتم فقط خیال مامان راحت باشه دست از سرم برداره....
ولی باز گیر داد گفت هرزگاهی زنگ بزن اون خجالت میکشه بعد سه سال تو سر حرف باز کن باز،گفتم چشم زنگ زدم جواب نداد چند روز پیش که پاشو عمل کرد گفتم زشته بخاطر بابا و مامان رفتم عیادتش ولی جوری رفتار کرد له شدم اصلاا محلم نزاشت هرچی باش حرف زدم
از خودم بدم میاااد چیکار کنم ؟؟
طولانی شد ببخشید حالم اصلا خوب نیست🙏😔