سلام
دیشب مادرشوهرم باز زنگ زد ب شوهرم گفت فردا بیا بریم فلان جا(یه روستا ک درخت دارن اونجا)و بادومها رو بچینیم، مادر مادرشوهرم و خواهرشم خونشون همونجاست
شوهرمم دید دیروزش چقد ناراحت بودم،اولش گفت نمیتونم و گفت ک ب برادرشوهرم بگه ک ببردش، مادرشوهرمم گفت اون نمیاد، بعدمن بلند گفتم وقتی کارش دارین میشه پسرتون وقتای دیگه ک هیچکس نیست
شوهرم گفت ب مادرش باشه حالا ببینم تا صبح چی میشه وقطع کرد و چپ چپ نگاهم کرد منم اعصابم خرد شد وکلی جیز بهش گفتم ک یادت رفته دزدت کردن هیچکاریم برات نکردن حالا همش دستور صادر میکنن
بعد شوهرم معذرتخواهی کرد
شبم یاد کارای گذشته مادرشوهرم افتادم و.خوابم نمیبرد از ناراحتی
صبحی ک از خواب پاشدیم گوشیشو گرفته بود تو دستش و هی ب ساعت نگاه میکرد منم استرس گرفتم و بهش گفتم خیلی استرس دارم دست و پام شل شده اما اون شروع ب وررفتن با گوشیش کرد
منم دلم شکست و شروع ب گریه کردم ده دقیقه ای داشتم گریه میکردم ک اصلا سرشو از گوشیش بالا نیاورد بهش گفتم کَری نمیفهمی دارم گریه میکنم؟ یهو بلند شد داد زد نه حرف نزن!
بعدم شروع ب داد و بیداد کرد ک حوصله ی گریه ندارم
قشنگ معلوم بود منت داره ک چرا گفتم مادرتو نبر
بعدم من گریه ام شدید وخیلی بلند شد ،چندروزه میخام برم خونه مادرم هردفعه ب یه بهانه نمیبرتم و براش مهم نیست ،یه مانتو میخاستم یه خیابون بالاتره مانتو سرا چند روز غر زدم تا منو برده حالا تا مادرش زنگ میزنه میدوئه،یا بمن میگه خودت برو ولی من تصمیم گرفتم تو حاملگی رانندگی نکنم
بعدش یکی زنگ زد و کارش داشت بمن گفت آروم باش و چرا اینجوری میکنی و..بعدشم رقت گفت یه ساعت دیگه میام میبرمت خونه پدرت
بعدش زنگ زدم ب مادرشوهرم وقتی رفت
هیچوقت نمیبخشم مادرشوهرمو ک تمام زندگیمو زهر کرده
ادامه پایین