ما دور از شهرمون زندگی میکنیم یه چند ساعتی راهه
حالا به شوهرم گفتن بریم شهری زندگی کنیم که با شهر خودمون فاصله زیادی نداره و خودم اون شهر خیلی دوست دارم اما مشکل اینجاست که برادرشوهرم همون شهر هست مادرشوهرم پیش اون زندگی میکنه از این ناراحتم ما خونمون بره اونجا هر مهمونی برا اونا بیاد که ما هیچ صنمی باهاشون نداریم باید دعوتشون کنیم و اینکه نزدیکی ممکنه حرف و حدیث و کینه کدورت پیش بیاره مهمتر اینکه شوهرم همش تو راه خونه برادرش و خونه خودمون باشه یا مامانش هررروز یه سفارش بده بهش
شوهرم ادم بچه ننه وابسته ای نیس ولی خب مردا نسبت به مادرشون حساسن منم نمیتونم تحمل کنم همش میگم خدایا هرچی خیر و صلاحه برامون پیش بیاد اما ته دلم یه طوریم نه میتونم ناراحت باشم نه خوشحال
شما بودین چیکار میکردین چطور با شوهرم حرف بزنم که منظورم برسونم ولی ناراحت نشه؟؟