عباس یه نمایش ساختگی ساختن که مثلا ناصر غرق شده و گمشده، ولی حاجی اینا در جریان بودن ولی بقیه پلیسا نه، وقتی عباس ماشین ناصرو انداخت تو آب اون پلیسا که نمیدونستن گرفتنش و بعد اونا فراریش دادن، بعد زنگ زدن اونا که سپهرو گروگان گرفته بودن عباسو بردن اربیل اونجا فهمید عباس که اسحاق سپهرو گروگان گرفته، تو راه برگشت دوباره عباسو لب مرز گرفتن
مینو هم نمیدونه ناصر نمرده، مادر سپهرم انگشت بریده پسرشو دید اونم از هیچی خبر نداره