یه هفتس بودجواب تلفناشونمیدادم دیشب اومدخونه همچنان سرینگین بودم ندیدمیگرفتمش هی سعی میکرد باحرفاش بابچه هامنوتحریک کنه جوابشوبدم ولی همچنان سکوت
حالا بالیوان چایی رفتم روتخت در حالی که داشتم توتاپیک بقیه نظرای کارشناسانه میدادم دیدم یجوری خوابیده رو تخت دیگه جانیست خیلی ضایع پاشو دراز کردا بود سمت جایی که من میخابم هرچی پاشوبلندکردم برم بخابم دوباره می آورد سرجاش منم علارقم تلاشم زدم زیرخنده رفتم رو بالشت نشستم
هی میگه یابرق راهرو روخاموش کن یادرو ببند گفتم بامن حرف نزن
فعلن اومدم یه چایی دیگه بخورم