بچه ها یه پسری هست توی دانشگاه زرنگه و با اعتماد به نفس و سرش تو کار خودشه
اما زیاد با کسی جور نشده بود انگار با بچه های کلاس ما زیاد حال نمیکرد
۴ ماه پیش یه بحثی توی گروه کلاسمون شد بعد منم نظرمو گفتم بعد اون اومد پی وی گفت که مثلا آفرین خوب گفتی یه همچین چیزی دیگه از هفته پیش خودش شروع کرد پیام دادن و سر بحث رو باز کردن و دانشگاه و بیمارستانم که میرفتیم بیشتر مواقع ما پیش هم بودیم و حرف میزدیم و مثل دوستای واقعی بودیم و کلا سلیقه موسیقی و فیلم هردومونم شبیه هم بود و مثل دوتا دوست که دختر باشن یا دوتا دوست که پسرباشن بودیم
جوری که مامان بزرگش از این خونه قدیمی ها داره و میخواست آش درست کنه منم دعوت کرد و بعد مامانش و مامانبزرگش بهم گفتن که یه نفر رو توی دانشگاه باهاش آشنا کن و ما میخندیدیم میگفتم فلانی بیا که واست برنامه داریم😂
اما حالا بچه ها😭😭امروز بهم گفت که مامانم و مامانبزرگمو جدی نگیر من خودم یکی رو دوست دارم و اینا
بعد منم گفتم که خب خودتو راحت کن بهشون بگو که دیگه به من نگن یکی رو باهات آشنا کنم و اینا بعد گفت نه نمیشه بگم حتی به خودشم نگفتم منم گفتم دیوونه بهش بگوو ،هرکاری کردم نگفت کیه
حالا امروز پیام داده بود که باید یه چیزی بهم بگه منم گفتم بگو بعد هی میگفت ولش کن منم گفتم چه بی مزه ای خب بگو دیگه بعد گفت که من دوستت دارم😭😭😭بچه ها نمیخوامم واقعاا چرا همه چیزو خراب کرد؟😭😭😭من واقعا مثل دوستم میدیدمش و اصلا نمیتونم به چشم دیگهای ببینمش و الانم بخاطر این حرفش نمیتونیم مثل قبل باشیم و باید کامل دیگه باهم درارتباط نباشیم
چرا پسرا اینطورین؟😭