بسیار دوستش داشتم اون هم مارو خیلی دوست داشت خرید پارک اغذیه(اون موقع اسمش این بود) همه جا با بابام میرفتیم حتی نصف شب میخواستیم بریم دستشویی تو حیاط بابامو بیدار میکردیم پدر، برادر دوست بود عاشق کتاب وگل و گیاه حیاط پر از گل و سر سبزی داشتیم در مهربونیت شهره بین بچه های فامیل و همکلاسیام بود دل میداد به دلمون دلم براش تنگ شد شبای زمستون داستانای قدیمی میگفت واسمون از پهلوونا از امام علی نقل های عجیبی میگفت که توی کتابای مم نوعه خونده بود خوب بود خیلی خوب بود .