میگم شما نمی دونین من یه فامیل می خواستم ولی خوب رفتم پی وی اش اول با هم خوب رفتار کرد بعد که فهمید خواهر زاده دوست شم ناراحت شد گفت نمی تونم خیانت کنم به دوست عین ناموصی امی بعد من پسر عمو مامانم دوسته شه بهش گفتم بره از درباره من نظر اش بپرسه از طرف خودش اون رفته گفته که دختره می خوادد بیا خاستگاری پسره گفته چه دوره زمونیه شده جایی که پسرا درخواست بدن دخترا درخواست میدن و بعدش عصبانی شد من الان باید چیکار کنم داغون این چند روزه