من 9 روز بعد از عقدم نامزدم رو توی تصادف از دست دادم یعنی 31 فروردین امسال و الان 15 روزه که ندارمش..اون هم پسرعموم بود و هم همبازی بچگیم و حتی نامزدم
توی تایپکای قبلیم گفتم که از ازدواج فامیلی متنفر بودم اما به دلایلی فهمیدم عشق پسرعموم بهم واقعی بوده ، ازمایش دادیم و متوجه شدیم که من و حسام نمیتونیم بچه دار شیم و خب از قبل هم واضح بود این موضوع اما خب به کسی نگفتیم و ترجیح دادیم به عنوان راز بین من و خودش بمونه...
دیشب خونه ی مادر شوهرم بودیم ، هم روضه بود هم ختم سوره برای شادی روح نامزدم که یکی از اقوام دور پیشنهادشو دداده بود. واقعا حالم خوب نبود و نمیتونستم گریه کنم و فقط گوشه ی ناخنمو میکندم یا خودمو میزدم..بعد از مراسم ، مادرشوهرم یا همون زنعموم نشست کنارم ، واقعا اونقدر دیشب حالم بد بود که خیلی از حرفایی که در گوشم پچ پچ کرد رو یادم نیس اما بعد بلند با گریه میگفت بخدا راضی نیستم تو بعد از حسام ازدواج نکنی ! برو دنبال زندگیت ، پسرم حسام مرده تو که نمردی ! داغ بچم سر جیگرم گذاشتین ! کاش وصلت نمیکردیم باهاتون.. چرا لباس سیاهو از تنت در نمیاری ....همه زنای فامیل داشتن جلوشو میگرفتن... من هیچی نتونستم بگم...هیچی...از اول مراسم تا اخرش لام تا کام حرف نزدم...
واقعا دیشب کپ کرده بودم...رسما داشت میگفت پا قدم شما بوده که پسرم مرد...مامانم گفت ولش کن دست خودش نیست ، پسرشو از دست داده...ولی خب منم نامزدمو از دست دادم ، پسرعمومو ، همبازی بچگیامو اونم توی شیرینترین روزای زندگیم...بخدا هنوز چهل روز نگذشته که به من میگه برم ازدواج کنم...بخدا توی این پونزده روز پیر شدم...همه ی علائم ام اس رو توی خودم میبینم...یه قطره اشکم نتونستم بریزم...با هیچکس نمیتونم حرف بزنم....بعد مادرشوهرم بجای تسکین حال من ، همه ی تقصیرات رو گردنم میندازه خب این خیلی ظلمه....بخدا ظلمه...
تنها راه اروم شدنم نوشتن توی یه دفترچه یا تایپک زدن با لپتاپمه...همین