سلام بچه ها
اندازه به کوه غم رو دلمه.ادم درونگرایی هستم و اهل حرف زدن نیستم.
از اینجا شروع کنم،
من هیچ وقت بچه دوست نداشتم، ۵ سال از ازدواجم می گذشت و همچنان تمایلی به بچه داشتن نداشتم، اما اطرافیانم آزارم میدادن، مامانم که میگفت پشیمون میشی، اطرافیانم میگفتن کی بچه میارین؟ اواین سوال تو مهمونیا همین بود.گاهی میترسیدم بعدا پشیمون بشم، اینم بگم که همسرم هم موافق من بود و بچه نمی خواست
انقد هدف و ارزو تو ذهنم بود که بچه داشتن رو مانعش می دیدم.
۳۴ ساله بودم به سرم زد برم دکتر زنان و معاینه شم و ببینم کلا در چه وضعیتی هستم ،رفتم و مشکلی نداشتم و خیالم راحت شد. اما دکترم گفت انقد نگو بچه نمیخوام، فکرم نکن سریع بچه دار میشی ممکنه کلی طول بکشه.
گاهی فکر میکردم من ادم مادر بودن نیستم، چقد می تونم براش اینده ساز باشم؟ من که خودم با تمام تلاشام به جایی که باید نرسیدم. گاهی انقد فکر تو سرم بود که حس می کردم مغزم داره منفجر میشه و هر روز،که میگذشت این افکار بیشتر و بیشتر ازارممیداد.
جدا از همه اینا خوب من مربی پیلاتس بودم و بارداری برای من مساوی با بوسیدن کارم و گذاشتنش کنار بود.
باشگاه برل من زندگی بود حال خوب بود همه چیز بود.