دیشب ی کامنتی رو خوندم که خیلی تمام امروز بهش فکر کردم. لازم دیدم اینجا به اشتراک بذارم تا شاید بعضی ها به خوندنش احتیاج داشته باشن (ترجمه از خودم هست، اگر دوست داشتید حس انتقال مطلب از زبان راوی را داشته باشید، متن انگلیسی رو در ادامه میذارم):
“وقتی بچه هام کوچک بودند، تصمیم گرفتم که دیگه نمیتونم این کار رو (زندگی کردن) ادامه بدم. چند هفته رو صرف برنامهریزی و آمادهسازی شرایط کردم. یک دفترچه ای تهیه کردم و توی اون نکاتی برای مراقبت و تربیت بچه ها نوشتم، برای بچه ها کفش دو سایز بزرگتر خریدم، موی هر دوی بچه هام و کوتاه کردم و مطمئن شدم که شوهرم اسم معلم های بچه ها رو یاد گرفته و و برنامه ی هفتگی مدرسه رو میدونه. وقتی این کارها رو انجام میدادم، خیلی مطمئن بودم، میدونستم که تقریباً همه چیز برام به پایان رسیده است. صبح روزی که بالاخره تصمیم گرفتم (که خودخواسته توی این دنیا) نباشم، دفترچه ای که مدتی بود داشتم آماده می کردم و دیدم و به نظرم اومد تا تکمیل شدنش، خیلی کار داره. چه قدر نکته های مراقبتی برای بچه ها بود که لازم بود به دفترچه اضافه کنم. و بالاخره اینکه چقدر دانش من، به تنهایی، در مورد نگهداری از خانوادم زیاد بود که حتی اگر یک کتاب کامل هم راجع بهش می نوشتم، نمیتونستم همه چیز رو توی اون توصیف کنم. هیچکس توی دنیا نمیتونست خانوادم رو مثل من دوست داشته باشد. فقط گریه کردم و بعدش رفتم مدرسه سراغ بچه ها و اونها رو زودتر از مدرسه برداشتم.
من برای (خوشحالی) اونها، مرگ (نبودن) خودم رو فدا کردم و هنوز هم بعد از ۲۰ سال این کار رو (ادامه دادن به زندگی) انجام میدهم.
باید خانوادم رو بیشتر از این که از این کار (مرگ خودخواسته) نفرت داشته باشم، دوست داشته باشم.”
