سلام دوستان
صبح یه تاپیکی زده بودم در مورداینکه شوهرم همس سرکاره و دعوامون شده.
امروز ظهر بهش زنگ زدم کلی گریه و التماس که امروز زود بیا خونه اونم گفت مار دارم نمستونم بعدش منم گفتم من دیگه تواین خونه نمیمونم تا تکلیف زندگیمون مشخص نشده اونم گفت باشه برو گفتم بیا بچتو ببر نگهش نمیدارم بعد گفت تو برو بچه رو بزار خونه بمونه منم تلفنوقطع کردم یه ذره بعدش هی زنگ میزد جواب نمیدادم میدونه مغزم رد بده بچه رو میزارم میرم ترسیده بود
بعد جواب دادم گفت کجایی گفتم خونه مامانم گفت اریا کجاست گفتم اونم اوردم شب بیا ببرش گفت باشه و قطع کرد
الان اومدم خونم هنوز نیومده درو قفل کردم راش ندم