لطفا هرکسی رهنمایی کنه و نظرشو بده برات تایپ میکنم
من 21سالمه ی پسر دارم و با مادر شوهرمو مامانبزرگ شوهرم طبقه پایین زندگی میکنم ی اتاق دارم و جاریم 5تا بچه داره 32سالشع طبقه بالاست
و با اینکه خاهر جاریم میشه زندایی من و دختر داییم ک خواهر زاده جاریمه عروس خالمه 😂 امیدوارم قاطی نکید
آقا اونجا با خواهرش هر کاری میکنن اینها میان جلو من میگن ک خواهرمو خواهر شوهراش جادو کردن ک یکی از خاعرشوهرش مامانه منه
و اینکه هر کصشعری میشه اینها صد تا دروغ میبافن و فلسفه درست میکنن ابرو منو بردن
بعدم بچم و بچهای جاریم دعوا میکنن ک اونا خانوادگی میریزن سر بچم از مامان جاریم و خدشو دخترا جاریم ک فلانی گوه خورده تورو زده لوسه اشغال و ... پسر منو میگن
ولی من هیچی نمیگم فقط گذاشتم برای اون بالایی ک الله با خودشون درگیرشون کنه چون با کاراشون بد جور دلمو شکستن
بعدم چن ساعت پیش برادر شوهرم ک شوهر همون جاری خاکبرسرم میشه اومده میگه من مجبورم راه و جدا کنم یا برم ی خونه دیگه برا خودم پیدا کنم از دست این زنها ک فردا روزی من و داداشم و از هم ناراحت نکنن و نمیدونم همه خودیا حسود هستن و غریبه ها بهترن و .... حالا نمیدونم چ دروغهایی ب شوهرش گفتع عوضی
اگه چ خدش چ بچهاش بیان پایین من حتی از اتاقم نمیرم بیرون ک ریخت اشغالشو نبینم خدا لعنتش کنه
سر اینکه دیشب عمم یا همون مامان جاریم اینجا اومده نفرین میکنه ک دامادمو دختراشو جادو کردن و اه و نفرین میکنع و حالا دامادش دایی منه میگن نوه هامو جادو کردن بختشونو بستن نوه اش یکی 16سالشع یکی14 منظورشونم اینه ک مامانم جادو کردع برادر زادهاشو منم از بس ناراحت شدمو اومدن تو خونه ما بد دعایی و نفرین صب خونریزی کردم 26هفته حاملم هستم
حالا بهم بگین من چیکار کنم خسته شدم از دستشون هر روز هرزو ی داستان
حالا باز نمیدونم ب شوعرش چی گفته و شوهرش چی فک میکنه راجب من ولی من فق اون بالا سریو دارم هیچوقتم هییچیو ب شوهرم نگفتم
شوهر بی پروامم نمیگع خونه بگیره ی جایی دیگه بریم دیگه مردم بخدا خستم کردن