تمام لحظه های عمرم بدرقه نفس کشیدن توست
به دنبال کوچکترین فرصت بودم تا بزرگترین تبریک را نثار قلبت کنم
ورق خوردن برگ سبز دیگری از زندگی ات و ورودت ب دهه جدید زندگی را تبریک میگویم
تولدت آذین زندگی ام باد
***
ورودم به دهه ی جدید؟!با دیدن پیام تبریکت هیجانزده شدم.؛اما با خواندن جمله ی "ورودت به دهه ی جدید "حسی شبیه ب یخ زدن خون در وجودم را تجربه کردم
دهه ی جدید؟چ وزنی بار این دو کلمه بود ک اینگونه سنگینی بر وجودم انداختند؟مگر کلمه هم پر وزن میشود؟!
از خودم میپرسم چطور ۳۰سااااله شدم؟منی ک در حد نهایت خود را هجده ساله تصور میکنم؟!
با خود می اندیشم چیست این سی سالگی؟ذهنم کلمات آشنایی را کنار هم میچیند و جملاتی آشنا را تحویلم میدهد...
شروع یک پایان؟
درست شبیه سکوت بعد یک میهمانی شلوغ
شاید هم سی سالگی تعریف نسبیت است
همچون آخرین پر سیمرغِ شاهنامه......
همان سنی که برای رسیدنش خیلی زود بود لا ب لای تک تک حروفش بوی شادی مملو از دلتنگی ب مشام میرسد
رایحه ای مبهم از گذر سالیان بیست و بیست وچند سالگی
ب خودم قول میدم ک زین پس:
عمیق تر زندگی را نفس خواهم کشید
عمیق تر طعم عشق را خواهم چشید
عمیق تر وجود عزیزانم را سپاسگذار خواهم بود
و روزهای پیش رو را امیدوارتر سپری خواهم کرد....
و در نهایت اینک من و سی سالگی....
سی سالگی جان با من مهربان تر باش❤️