دیشب دلم گرفت ساعت حدودا ۱۲ شب
و به همسرم گفتم بریم بیرون ؟ گفت بریم اول رفتیم تو شهر تاب خوردیم بعد گفت بریم دریا گفتم بریم ولی الان جزر وآب نیست اگر باشه کمه دم صبح مد میشه اون موقع بریم گفت من میرم سرکار شاید نیاما گفتم خب باشه
میدونم تایپیکهام در این مورد همسرم همسرم همسرم
ببخشید خب معذرت میخوام ولی خب چیکار کنم
دوست دارم حرف بزنیم شرمنده :)
بعد گفت بریم دیگ نه نیار گفتم برو جانم برو بعد از یه ربع رسیدیم به دریا موتورمون شبیه موتور بهروز وثوق :) کمی شیک تر وقشنگتر
رسیدیم به دریا و گفتیم خندیدیم کمی هم گریه کردیم بخاطر مشکلاتمون و خب حال غصه دار اون لحظه که باز میخواست بره سرکار
هروقت میره سرکار خودمو اماده میکنم برای نبودش برای اینکه دیگ هیچوقت برنگرده و خب پر از عذاب (همسرم نظامی یه قسمت سختش خیلی سخت )
خلاصه موقع برگشت دیدم گفت تو میشینی پشت موتور من میگیرمت گفتم نه بابا میترسم گفت بشین دیگه من نشستم پشت موتور و خب همسرم نشست تَرکِ من عقب من و همونطور که بغلش میکنم وقتی رو موتور نشستیم همونطور بغلم کرد وخب ازبس خندیدم وشوق کردم خدا عالمه :) یه مسیر۵ کیلومتری رو که رفتیم گفن بسه دیگ کلاج بگیر وترمز ایست خلاصه بعد از پیاده شدن گفت بریم گلزار شهدا گفتم شبه ها میدونی میترسم گفت حواسم پیته از چی میترسی بریم حرف دارم و رفتیم تا دم سحر نشستیم و حرف زدیم با شهدا وبرگشتیم خونه و الان همسر جان در مسیر تا به مقصد برسه :) هرسری که میخواد بره یه خاطره قشنگ میسازه جدیدا هم میگ زودتر بچه دار بشیم که از من یادگار داشته باشی من میدونم تهش شهید میشما خوابشو دیدم امام زمان وعدشو بهم داده ببخشید با جزئیات میگم:) شرمندتونم که اذیتتون میکنم