من یه غلطی کردم با مامانم درمورد اینکه میخام دانشگاه رو توی یه کشور دیگه بخونم حرف زدم. اولش با داد گفت اونایی که بورسیه میشن یه چیزی ولی برا کسایی خوبه که بتونن ماهی دو سه هزار دلار بدن. بعدم که گفتم یه راهاییم برای بورسیه هست باز داد زد که وقتی کسایی که دکترا دارن کلی طول میکشه بتونن برن کی میاد تو رو با دیپلم قبول کنه. مامانم کلا میخاد بگه که نه وقتی اینجور حرفا پیش میاد عصبانی نمیشه ولی همیشه تا بحثشو کردم درجا داد زده.
بابامم وقتی شنید گفت حالا فعلا همینو بخون بچه شنبه معلمت ازت میپرسه. اونقدر با لحن تحقیرآمیزی اینو گفت که خواهر کوچیکم خندش گرفت. بعدشم حرفاشو با مامانم شنیدم میگفت تا به یه دوره سختی میرسه فقط دنبال یه میون بره که یه وقت سختی نکشه و اینجور چیزا... اون موقع ویدیو درسی نگاه میکردم فقط صداش رو تا ته زیاد کردم که بیشتر نشنوم. کاش حداقل کسی رو داشتم که حمایتم میکرد ولی فقط خودمم با خودم.
آخه چرا؟
چه اشکالی داره که منم یه آرزو و هدفی داشته باشم؟ چه عیبی داشت میزاشتن امید داشته باشم؟ چرا حتما باید ناامیدم میکردن؟ واقعا چرا؟ هر دلیلیم که داشتن موفق شدن
الان واقعا حس میکنم که هیچوقت نمیتونم به هدفام برسم هیچوقت نمیتونم هیچکاری کنم یا حتا زندگیم رو تامین کنم
ولی اگرم بتونم قسم میخورم به کوری چشم اینایی که اینجوری زدن توی امیدم و ناامیدم کردن میرم.
(خواهشا نپرسین، کلاس دهم تجربیم و رشته ای که دوست دارم روانشناسیه)