سلام بچه ها
امروز واسه افطار عموم اینا دعوتمون کردن
خانواده ی اینام بود 🥺
بعد دیدمش قلبم گروپ گروپ میزد
موقع افطار نشست درست جلوی من
هر بار سرمو ببند میکردم میدیدم داشته نگاهم میکرده
موقع جمع کردن سفره شد
بعد منم رفتم کمک
اینم تو آشپز خونه روی صندلی نشسته بود
دقیقا وقتی رفت که من داشتم با سینی میرفتم آشپز خونه
بعد همونجا نشست هی میگفت اینو اینجا بزار اونو اونجا
بعد دیگه کار من تو آشپزخونشون تموم شد
اومد حال تا سفره رو جمع کنم کامل
همه ی بچه ها تو آشپز خونه بودن کسی نبود این ور
فقط یه پیر مردی نشسته بود
منم مشغول پاک کردن سفره با دستمال شدم
که یه هو اینم اومد نشست رو مبل جلوی من
یعنی قششننگگگ مشخصه هر جا برم میاد دنبالم
بعدشم یه دسته از مهمونا گفتن شب موقع است ما رو ببر خونمون (به همون کراشم) اینم قبول کرد
هی میگفت خدافظ همگی اگه قبل من رفتین
خدا فظ خیلییی هم زیاد میگفت ، بعد من گفتم باشه پس خدافظ ، بعد خرف نزد رفت !
بعد ما عزم رفتن نمودیم 😔
اینم نبود
اما از پایین صداشو شنیدم
خوشحال شدم قبل ما اومده
بعد رفتم پایین کفشمو پوشیدم و باهاش خدافسی کردم
اونم خیلی باهام صمیمی برخورد میکنه
با بقیه اینجوری نیست به خدا که نیست
مثلا چرا با بقیه دخترا که اونجا بودن اصلاا حرف نمیزد؟
اما با من هر جا باشه گرم حرف میشه
دوسم داره دیگه مگه نه؟🥺
اینم از امروز
من دلم براش یه کوشولو شده 😭🤏