تو دوران مجردیم از بین ده ها نفر انتخابش کردم باهاش اومدم شهر غربت اخلاقش خیلی تنده دورو هستش اصلا حمایتم نمیکنه مریض میشم تنها با ی بچه ولم میمنه میره باشگاه بچم مریض میشه میره باشگاه ب هیچ وج قبد باشگاهشو نمیزنه چن روز پیشم برا بچم تولد گرفته بودیم هر چقد گفتم نرو گوش نداد گفت ده میام منم مهمونارو نه دعوت کرده بودم ساعت ۱۱ بود اومدمهمونا هم صداشون درادمده بود الان ی هفته س باعاش حرف نمیزنم عین خیالشم نیس واقعا دیگ درموندم موندم چیکار کنم