واقعا گاهی حالم از خودم بهم میخوره
اوایل ازدواج میدیدم خواهرشوهرام و مادرشوهرم میگن
خیلیا دوست داشتن عروس ما بشن خیلیا آرزوشون بود پسر ما در خونه اونارو بزنه و...
منم کلا پرت بودم میگفتم میخوان پز الکی بدن
بعد ۱۳ سال تازگیا فهمیدم دخترعموی شوهرم دیوانه وار عاشقش بوده
می دیدم به من سلام نمیده یا عمدا تو جمع منو نادید میگیره
خاک تو سرت مگه من گفتم تو رو نگیرن
ازدواجمون سنتی بود بدون هیچ شناختی از قبل
ما دو شهر مختلفیم و کاملا غریبه