بخدا تو بدنم از حرص داره میلرزه
فقط میخوام بگم ک خالی بشم
قبل ماه رمضون عقد کردم اینجا رسمه ی بار خانواده ی عروس کل خانواده ی داماد رو دعوت میکنن ی بارم خانواده داماد
مادرشوهرم امشب همه رو دعوت کرده بود (عمه خاله دایی عمو های من)
دختر عمه ی بیشعورم ک از منم بزرگتره نمیدونم چرا اینجور آبروریزی کرد
هعی در گوش مامانش گفت من مرغ دوس ندارم هعی با مامانش پچ پچ کردن خب دوس نداری کوفت بخور توجه همه رو ب خودش جلب کرد ک آخرش مادر شوهرم فهمید پاشدن برا خانم شامی درست کردن خیلی خجالت کشیدم روم نمیشه تو چشماشون نگا کنم
۲۰ سالشه
توروخدا بگین چیکار کنم اینقد بدم اومد ازش نمیخوام پاشو تو عروسیم بزاره
بخدا نگین خیلی آب و تابش دادی دارم میترکم سالاد بود ترشی ماست سوپ اینهمه زحمت کشیدن آخرشم آبرومو برد