یه مدته که به خاطر یه سری رفتاراش از چشمم افتاده
بیخیاله بیتوجهه
از بیرون همه میگن مرد خوبیه ولی من ازش خسته ام اون زندگی که دلم میخواست و توانشو داشت برام تهیه نکرد . همیشه مجبورم باقناعت زندگی کنم در ثورتی که بهترین موقعیت های شغلی براش پیش اومد عقل معاش نداره
دلم میخواد یه خیانتی کاری بکنه بتونم ازش جدابشم نه خودشو دوست دارم نه خونوادشو
دوست دارم برم تنهایی زتدگی کنم
یه بچه دارم
نگران آیندشم میگم میشه بچه ی طلاق
آسیب میبینه
ولی من دارم تموم میشم
میدونم شاید مسخره باشه ولی چرا آدم باید به خاطر یه انتخاب اشتباه سالها عذاب بکشه
اصلا از اینکه بعد من ازدواج کنه ناراحت نمیشم .
دوست دارم همه چیو ببخشم فقط برم ازش دوربشم
خیلی کارها کرده که نمیتونم اینجا بنویسم خیانت نبوده ولی .... کسی مثل من بوده یانه
فکر میکنید دارم اشتباه می کنم ؟