داستان آشنایی ما و شروعش اصلا خوب نبود، واسه آدمی که شکاک نیست هم هضمش سخت بود
اوایل همه چیو پنهون کرده بود و گیر نمیداد، کم کم گیر دادناش شروع شد، تا امروز که حتی به نفس کشیدنم هم گیر میده، هر محبت و عشقی که از سمت من میبینه میگه تظاهره!!! باورتون میشه؟ یه بار مریض بود براش با کلی عشق غذای موردعلاقشو درست کردم میخواستم با پیک براش بفرستم میگفت الا و بلا اصلا نمیگیرم بریزش دور، این محبتات تظاهره و بعدا میخوای منت بذاری!!! آخه منت چیو بذارم؟؟ یه غذاس دیگه
یه بار گلی که برای عذرخواهی براش خریده بودم و رو جلوی چشمام انداخت سطل آشغال، چندین بار براش غذا سفارش داده بودم ببره سر کارش انداخت دور