سلام خوبید خانوما
دوستان من همسرم سرکاره شب عید هم نبودش خب چون شیفتی هست فک کنم توی تاپیک های قبلی گفتم بعد سه چهارشنبه بعد از سال تحویلی گفتم طبق هرسال برم خونه پدربزرگم با اینکه خونه پدرشوهرم توی همین شهر پدربزرگمه وخب ترجیحم براین بود برم خونه پدربزرگم که همه دور همه جمعاً به همسرمم گفته بودم تا وقتی میایی میرم خونه باباجون اینا که بعدش که خودت امدب از سرکار مستقیم بیایی بریم خونه پدرت اینا چون نذر هم داریم هرسال خونه پدرشوهرم نذر ادا میکنیم خلاصه جانم به قربانتون بگم که
من امدم خونه پدربزرگم خواهرشوهرم ومادرشوهرگرامیم هی میگفتن خونه فلان شخص نرو (فامیل هستن) من قبل از ازدواج رابطه بسیار خوبی داشتم ودارم با اون خانواده مثل دخترشونم هی میگفتن نرو خوشمون نمیاد فلانی دخترش اینجوره اونجوره به همسرم گفتم عزیزجان برم خونه فامیل مشکلی نیست گفت نه برو فدات شم من اعتماد کامل دارم بهت گفتم اخه خانوادت حوصله حرف ندارم بخدا گفت برو هرچی شد با من ،من جواب میدم پشتتم گفتم باشه تا اینکه امشب من رفتم خونه همون فامیل دورهم جمع بودیم میگفتیم میخندیدیم دیدم پدرشوهرم زنگ زده سلام بابا خوبی و... ما امدیم خونه باباجون اینا نیستی گفتم باشه بیرونم الان میام خلاصه بلند کردم رفتم اخه خونه اون شخص یه خونه بین خودشون وپدربزرگمه. ونزدیک رفتم خونه پدربزرگم دیدم عه نیستن گفتم چی شد بابا گفت مهمان امده براشون (یعنی واسه خونه پدرشوهرم اینا ) رفتن خلاصه گفتم باشه سرشب خواهرشوهرم زنگ زده که سلام خوبی بابام اینا امدن اونجا نبودی گفتم خونه فلانی بودم گفت اها الان کجایی گفتم خوب خونه فلانی گفت چرا اونجایی گفتم خب دور همیم گفت واسه چی اونجایی مگه ما نگفتیم نرو واسه چی رفتی گفتم خودت میری خونه فامیلت چرا میری؟ انگار بهش برخوره ناراحت شد گفت باشه خدافظ
بچها من چیز بدی گفتن بخدا بغض کردم حوصله حرف وحدیث ندارم به همسرم زنگ زدم بعد از یکم صحبت فهمید صدام گرفته گفت چی شده اینا اول خواستم نگم بعد گفتم بهش خودش گفت بسپارش به من گفتم بحث نکنی ها گفت نه یه چیزی میگم خود خواهرم سربحثو باز کنه من جوابشو میدم نباید دخالت کنه توی زندگیمون
خانوما نصیحت خواهرانه لطفا بخدا خستمه ازا اینکه حرف بزنن بهم وهی بهم بگن منظورم خانواده شوهرمه بگن ما صلاح زندگیتو میخوایم که بهت میگیم خونه فلانی نرو :)
من که میدونم همش الکیه دید منفی خودشونه
ببخشید اگر طولانی شد شرمنده 💔🥲