نامه ای از بغض هایم
که ترکید و سیل شد
نامه ای به تو ای ادمم
آری تو که...
میخوانی این شعر را
نامه ای که به دست تو رسید
ساده مثل قاصدک های کودکی
اتفاقی این شعر را بخوان
اتفاقی حرف هایم را..
از زبان واژه های عشق، حس کن
که من عاشق نگاهت هستم
عاشق وجودت روی زمین
خسته ای....
گاهی شکایت میکنی
گاهی اشک هایت را با خنده پنهان میکنی
گاهی پیشم می آیی
روی شانه هایم هق هق میکنی
من تو را میبینم
تو را در آغوش میگیرم
من با توام
بگذار دست هایت را...
دست های خالی ات را
با نورم پر کنم
بگذار امروز تو را ...
یک چایی مهمان کنم
و بگویم این منم پروردگارت ،خالقت
آنکه تو را بوسید و جانش را
از عشق ، به تو داد
آنکه گنجش را..
در کعبه ی قلبت جا داد
زیارتگاهم ادمم
امسال به دیدن من بیا
پشت آن درخت سیب
قرارگاه من و تو