دوستان من سالها پیش وقتی خیلی بچه بودم داداشم رو که دو سال از من بچه تر بود از دست دادم غرق شد کنارش بودیم اما نفهمیدیم شاید پنج دقیقه بعد از آب ارودنش بیرون اما فایده ای نداشت... ( آخ که چقدر صحنه دردناکی بود روی دست داداش بزرگم بود) بماند که سالها خونه ما ماتمکده بود اونروز ما برای پیک نیک رفته بودیم با اقوام، چند سال بعد وقتی مامانم داشت گریه می کرد یکی از اقوام گفت از کجا معلوم پسر برادرت هولش نداده باشه از اون روز مادرم همش میگه بچه منو کشتن، الان مامانم هفت و هشت سالشه همش گریه می کنه و نفرین می کنه میگه بچه منو کشتن الان سی سال میگذره اما هنوز داعش تازه هست خودم الان با گریه دارم می نویسم یادم نمیره وقتی داداش بزرگم از بیمارستان اومد بیرون و گفت تموم شد... خدا برا کسی نخواد، اما میگم سعی کنیم به مادر داغدارو اینجوری داغون نکنیم با حرفامون...