یبار از ته دل این حس بهم دست داد
رفته بودم دو سال بعد از دانشجویی ایم شهر غریب مدرکمو بگیرم دیگه کسی ام نمیشناختم تو خوابگاه اینا و همه جا بنظرم عوض شده بود
نشستم منتظر ماشین بین شهری و هوا داشت تاریک میشد
هیچ ماشینی نیومد و هوا هم داشت سرد میشد کم کم خیابونا تاریک شد و رفت و امد کم
یه لحظه اینقدر حس تنهایی بهم دست داد و هعی روزنه امیدم که با نیومدن ماشین کم و کمتر میشد استرس و ترس گرفت منو
فقط خودمو داشتم واگه بلایی سرم می اومد خانوادم نهایتا یک هفته بعد شاید خبرش میرسید بهشون
خودم بودم و خودم!و یه شهر غریب