سلام خانما من تازه یه مدته بعد دوماه آشتی کردم یبار اومد دنبالم بربم خونشون نرفتم گفتم بعدا یجورایی پیچوندم گرچه یخورده بحث پیش اومد ولی اوکی شد
امروز پیام داد شب میام دنبالت منم گفتم بعد شام بیا دنبالم یا بیا اینجا شام بخور بعدش بریم خونتون بعدش،گفت نه نمیام بعد شام میام دنبالت ینی خودم خواستم این وقت برم .
الان بخدااا خیلی سختمه برم خونشون از مادرش که اون همه اذیتم کرد متنفر شدم از خودش هم دلگیرم حتی فکر کردن بهش عذاب میده اینکه باهاشون تنها باشم
یه ربع پیش پیام داده آماده شو دارم میام چیکار کنممم اصلا یجوریم نمیدونم حس بدی دارم از یه طرفم میگم چرا آشتی کردم که اینااا سرم بیاد از یه طرفم میگم وقتی آشتی کردم خب باید مثل قبل باشم از ناچاری اومدم اینجا