یادمه عاشق کتاب خوندن بودم
اوایل که سواد نداشتم یعنی وقت درس و مشق نشده بود کتاب به دست تو خونه راه میرفتم و تخیلاتم رو میخوندم
بعدها که به لطف پدرمادرم مدرسه رفتم عاشق کتاب شدم
همه میخوابیدن و من از روشنای آشپزخانه که مادر مهربانم گوشت تفت میداد و توی کاسه بزرگ مسی میزاشت از بوی گوشت مدهوش و از نوشته های کتاب بیدار میماندم و از همون ابتدا شب بیداری رو دوست داشتم...
تصمیم دارم کتابهارو تا جاییکه خاطرم یاری میکنه و موجود هست عکس بزارم