2777
2789

دوستان این قضیه مربوط به یه خانم دیگه میشه و من نسبتی با ایشون ندارم.

صرفاً جهت آگاهی و عبرت ارسال میکنم.امیدوارم همچین قضایایی برای کسی اتفاق نیفته ......

عزیزانی هم که قول داده بودم آخر تاپیک سعی میکنم همه شون رو تگ کنم.

متن ها از قبل آماده شده فقط نیازه یکم مرتبش کنم. سعی میکنم تند تند بذارم پیشاپیش از صبوری تون سپاس گزارم🌷

بچه ها بعد مدت ها جاریمو دیدم، انقدررررر لاغر شده بود که اولش نشناختمش!
پرسیدم چیکار کرده که هم هرچیزی دوست داره میخوره هم این قدر لاغر شده اونم گفت از اپلیکیشن زیره رژیم فستینگ گرفته منم زیره رو نصب کردم دیدم تخفیف دارن فورا رژیممو شروع کردم اگه تو هم می‌خوای شروع کن.

سرگذشتی که می‌خوام براتون بگم اتفاقاتی بوده که از بچگی تابه الان که 47سال ازسنم می‌گذره.

اسمم نسیم هست و یک خواهر از خودم بزرگتر و دو برادر کوچکتر از خودم دارم .

پدرم تحصیلکرده و از کارمندان دولت بود و رتبه ی عالی در کارش داشت جزء خانواده ی مرفه بودیم مادرم از خانواده ی مذهبی و نظامی بود و خیلی سختگیر. من فرزند دوم بودم.پدر مادرم در دوران بچگی برای من و خواهرم هیچی کم نمیزاشتن و همیشه لباسهای خارجی میپوشیدیم پدرم توجه و تربیت خاصی روی ما داشت خیلی هم دوستمون داشت وقتی سه ساله بودم بهمراه مادرم برای ثبت نام مهدکودک رفتیم کلی از دیدن بچه ها ذوق زده شدم چون بچه ی بازیگوش و شیطونی بودم و محیط اونجا رو خیلی دوست داشتم سریع شعرها و نقاشی ها و کاردستیها رو یاد میگرفتم کلا بچه ی باهوشی بودم یک روز که زیاده روی توی خنده کرده بودم تنبیه شدم به یک اتاق خالی؛ مربی گفت: باید بری اون اتاق تا زنگ تفریح برسه و منو راهنمایی کرد به اون اتاق وقتی در و باز کرد دیدم یک دختر دیگه ام اونجاست و داره بازی می‌کنه که دقیقاً طبقه ی بالای آپارتمان ما زندگی میکردند از خوشحالی بال در آوردم رفتم با اون همبازی شدم

لایکم کنید لطفا.ریپلایمم کنید ک روحمو شاد میکنید 🤓

❤️

👇❤دو تا بچه بودن توی شکم مادر.اولی  میگه تو به زندگی بعد زایمان اعتقاد داری؟ دومی: آره حتما. یه جایی هست که میتونیم راه بریم شاید با دهن چیزی بخوریم. اولی: امکان نداره. ما با جفت تعذیه می شیم. طنابشم انقد کوتاهه که به بیرون نمی رسه. اصلا اگه دنیای دیگه هم هست چرا کسی تاحالا از اونجا نیومده بهمون نشونه بده. دومی: شاید مادرمونم ببینیم. ولی مگه تو به مامان اعتقاد داری؟ اگه هست پس چرا نمی بینیمش؟ دومی: به نظرم مامان همه جا هست. دور تا دورمونه. اولی: من مامانو نمی بینم پس وجود نداره. دومی: اگه ساکت ساکت باشی صداشو می شنوی و اگه خوب دقت کنی حضورشو حس می کنی.مثل دنياي امروز ما و خدايي كه همين نزديكيست😍...........
لایکم کنید لطفا.ریپلایمم کنید ک روحمو شاد میکنید 🤓

واسه حاجت دلت یه صلوات میفرستم

اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم

💠روایت شده از امام صادق علیه السلام که رسول خدا فرمودند : خدای تبارک و تعالی میفرمایند: هیچ بنده گنهکاری را وارد بهشت نمیکنم ، مگر اینکه اورا به مرض و بیماری مبتلا میکنم تا کفاره گناهانش باشد و اگر گناهانش با آن بیماری پاک نشد و زیادتر از آن بود ، کسی را بر او مسلط میکنم که بر او ظلم کند تا کفاره گناهانش باشد، رزق و روزی اش را کم میکنم تا کفاره گناهانش باشد و اگر این نیز برای کفاره گناهانش کافی نبود جان گرفتن او را سخت میکنم و یا در قبر بر او سخت میگیرم تا وقتی که بدون هیچ گناهی نزد من آید و اورا وارد بهشت کنم ، و اما کسی را که میخواهم وارد جهنم کنم ، او را صحیح و سالم میگذارم ، و رزق و روزی اش را زیاد مى کنم و جان دادن او را آسان می گردانم تا وقتیکه نزد من آید ، هیچ حسنه ای نداشته باشد ودر همان وقت او را وارد جهنم کنم✨


خلاصه یکسال گذشت ما دوستای صمیمی برای هم بودیم وقتی خونه بودیم یا اون خونه ی ما بود یا من خونه ی او نابودم یا مهدکودک بودیم مثل دوقلوها بودیم کم کم زمزمه ی این بود که مادرم بچه ی دیگه ای در راه داره و برادرم به دنیا اومد دیگه من اون موقع 4ساله بودم یک روز برای زدن واکسن برادرم با همسایه که اونم بچه ی کوچکی داشت به مرکز شهر رفتیم مادرم منو به زن همسایه سپرد که بره واکسن برادرمو بزنه و برگرده اما من چون بازیگوش بودم ی نگاه به خیابون خلوت کردم دویدم سمت مادرم که منم باهاش برم خیلی دوست داشتم ببینم چطوری واکسن میزنن. دویدن همانا دیگه هیچی نفهمیدم فقط چشمامو که باز کردم دیدم که یک مرد منو بغل کرده لباس سفیدش پر از خونه دیگه چشمامو بستم.
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز