قبلا تو یه تاپیکی گفتم
دیروز اتفاقی افتاد که لازم شد دوباره تعریف کنم براتون
ما تو یه شهری زندگی میکنیم که با شهری که خانواده هامون زندگی میکنن ۱۲۰۰کیلو متر فاصله داره
در واقع از خونه ی دوممون ۱۲۰۰کیلو متر دور هستیم
تو همون شهر یه باغ دارید
که حالا یه کلبه کوچک توش داره
چند سال پیش تولد من تو باغ بود
مامانم چندتاصد دلاری لوله شده دیزاین کرده بود تو کادوها و داد بهم و اینا
دیگه مهمونا رفتن
کادو ها و وسایل رو از باغ جمع کردیم اومدیم خونه
تو خونه دیدم دلارام نیست(اونموقع دلار خیلی ارزش آنچنانی نداشت یعنی منظورمه کادوی خوبی بودا ولی نه مثه الان پول گنده ای باشه )🤫
کل خونه و باغ رو از اول گشتیم مسیر و گشتیم خلاصه دلار غیب غیب شد
دوسال هر باری هم رفتیم باغ و خونه ی دوم من چشمم دنبال دلارام بود و نبود 🥲(خیلی بده حس گم کردن)
دوسال بعد ماجرا
کنار ظرف چایی و قندکه هر روز تمیز میشه و روزی دوبار هم چای درست میکنیم
دلار های لوله شدم بود 😓
کلییییی هنگ کردیم
یعنی اصن امکان نداشت یه شهر دیگه گم کنی بعد دوسال تو خونت و جایی که هر روز بهش دست میزنی به همون شکل پیدا کنی😑
خلاصه از داستان گذشتیم یعنی مامانم گفت ولش کنیم پی شو نگیریم
تا اینکه
پارسال تابستون خونه ی دوم بودیم من شب ساعتم رو در آوردم گذاشتم رو میز
صبحش که حرکت کردیم سمت شهرمون ساعتم نبود
بعد چون وقت نشد پیگیر نشدم
تو این یکسال و خورده ای هر بار رفتیم خونه ی دوم همش چشمم دنبال ساعت بود که چیشد 😓
خدا منو ببخشه یه تهمت ریزی هم زدم به یه بنده خدایی(فقط تو دلم گفتما نههه برم بگم)