دوستان من تو تاپیک قبلیم کامل توضیح دادم ماجرا چیه.
از دیشب با شوهرم دعوا داشتم امشب دیگه بدتر شد سر اینکه نشستم باهاش درد دل کردم گفتم حال روحیم بده نیاز به کار دارم میخوام یه کاری انجام بدم فعالیتی داشته باشم از خونه برم بیرون به خدا خسته شدم گفتم این آرایشگاه که نزدیک خونمون هست اگه یاد بگیرم میتونم باهاش کار کنم. یه علم شنگه ای به پا کرد اون سرش ناپیدا بهم میگه نه میزارم کار انجام بدی نه میزارم از خونه بری بیرون همینی که هست اگه خوشت نمیاد هم در باز جاده دراز برو خونه بابات اونا بزارن هرکاری میخوای بکن.
تازه چون من دارم اداکه احصیل میدم ومیخواستم برا درم جدید ثبت نام کنم پشت بند این ماجرا بهم میگه دیگه عمرا اگه بزارم درس بخونی دیگه همه چی تعطیل شما بگین چیکار کنم بخدا روز به روز هم عصابم داره نابود میشه هم حال روحیم بدتر هیچ جوره نمیتونیم باهم به تفاهم برسیم😔