این خاستگارم پسر اقواممون هست خیلی خوشتیپ و چشم رنگی ولی اخلاقش عین گاو تازه بلانصبت گاو و اصلا به سطح خانواده ما نمیخورد و خیلی من سرترم تا چند سال همینجور خاستگاری میکردم و حتی تا چند وقت هم پی گیر بوده بازم جواب منفی از طرف خانوادم و من شنید دیگه رفت با یکی از دختر اقوام باباش ازدواج کرد امشب نامزدیش بود دوست نداشتم برم ولی دیگه رفتم خودش کلا انگار خانوادگی راضی هم بودن از دختر هم نه چون همش دو دل بودن دیگه امشب نامزدی کردن و یه عاقد اومد یه صیغه محرمیت خوندن اول گفتن شش ماه بعد مامانش گفت نه بزن یک ساله دیگه یک سال صیغه شدن که ببینن باهم میسازن خلاصه انقدررر تو مراسم نگاهم میکرد نگاهش همون نگاه قدیم بود عذاب و جدان گرفتم یعنی دیگه به غلط کردن افتاده بودم اعصابم خورد شد میخواستم بگم بابا ازدواج کردی رفت انقدرر هول نباش دیگه حتی رفته بودم تو اتاق بچه خواهرم رو بخوابونم اومده بود وسط داشت با عروس میرقصید یهو در اتاق باز بود داشت نگا میکرد دیگه اعصابم خورد شده بود اه اه اه
ولی بیخیال میرفتم میرقصیدم توجه ای بهش نمیکردم آخرش هم موقعه خداحافظی گفتم انشالله خوشبخت بشین خدانگهدار هوففف راحت شدما