سلام خانما قضیه دعوامون و قهر بودنمون تو تاپیک های قبلم هست گفتم که خیلی شکاک نمیذاره آب خوش از گلوم پایین بره به حجابم گیر میده به آرایشم گیر میده عروسی فامیل برم گیر میده هرموقع میاد پیشم گوشیمو چک میکنه هیچ برنامه اینترنتی حق ندارم داشته باشم حتی یبار عروسی دختر عمه ام بود بهم گفت حق نداری بری من قبول نکردم دعوا راه انداخت منم بدون اجازه اش رفتم چون همه خانوادم رفتن من نمیتونستم خونه تنها باشم بعدش انقدر عصبانی شده بود داد میزد کم مونده بود منو بزنه ولی نزد خلاصه فعلا قهریم و من چون رابطه داشتم تو عقد یجورایی از جدایی و خانوادم میترسم اینم نقطه ضعف منو میدونه
امشب اومده برا آشتی ولی من به بابام گفتم نمیخوام آشتی کنم بگو بره بابام داد زد گفت خفه شو میخواست با سیلی منو بزنه نزد مامانم جلوشو گرفت مامان نامزدم هم باهاش بود بهم گفت نکنه کس دیگه ایی رو داری بی آبرو منم داد زدم گفتم مگه من مثل توام بی آبرو خودتی نامزدم نشسته بود یهو داد زد فکر طلاق رو از سرت بیرون بنداز طلاقت نمیدم
بابامم عصابش خورد شده بود فشارش رفته بود بالا😭😭😭 خیلی احمقم خیلی چرا باهاش رابطه داشتم چرا گذاشتم زندگیمو به گند بکشه خسته شدم نه میزارن بمیرم نه میزارن زندگی کنم اونا رفتن نامزدم چن بار زنگ زد جواب ندادم یهو جواب دادم ببینم چی میگه داد زد گفت فکر کردی بابات بفهمه رابطه داشتیم میذاره جدا بشی بعدش سریع قط کردم 😭😭
دیوونم کردن نمیدونم چیکار کنم الانم دارم با اشک مینویسم کسی رو ندارم باهاش حرف بزنم هیچکی نیست درد های دلمو بشنوه