ازدواج اولم که از اول تا آخرش جنگ و دعوا داشتیم همش حسرت یه عشق واقعی تو دلم بود، حسرت دوست داشتن، بشدتم آدم احساسیم، خیلی نیاز داشتم عاشقانه زندگی کنم، اما تلاش هام نتیجه نداد که نداد،هر چی جلوتر رفتیم اختلافات بیشتر شد
آخرش با دوتا بچه توافقی جدا شدیمو و ایشون زود ازدواج کرد
منم عاشق یه خانم شدم ، بینهایت دوسش داشتم
همونجور عاشقانه ازدواج کردیم
همسرم و من دیوانه وار همو میخواستیم اما از اینکه بچه هام بچه خودش نبودن با من کنار نیومد، میگفت بچه هاتو نمیتونم ببینم چون از وجود یکی دیگن
این دوتا بچم افسردگی گرفته بودن، خیلی خونه جوش سنگین بود،بیشتر مواقع سکوت ، خانمم چند بار قهر کرد، سر مسائل الکی، میگفت این بچه ها رقیب منن ، اگه میدید محبتی بهشون میکردم برزخ میشد، آخرشم گذاشت رفت
احساس میکنم افسردگی گرفتم، روزام شده تکراری و سخت و طاقت فرسا